قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش طلب
   1   2   3

تقدیم به سید محمد حسن ربیعی که همیشه قاصدک.....

سیاه بود. سیاه سیاه. هیچی دیده نمی‌شد.

از وقتی که اینجا رو حس کرده و پا توی دنیا گذاشته بودند؛ همه چیز براشون سیاه بود. پدر، مادر و حتی.....

توی شهر همه کور بودن، چراشو نمی‌دونم، اما اون چیزی که واقعیت داشت این بود که تو شهر کورها همه چیز سیاه بود، سیاه.

الا یه نفر .. قاصدک ...اون ادعا می‌کرد سیاه نیست.

پس چه رنگیه؟

خودش که می‌گفت سفید...خودش هم بود که اول از همه ولوله دیدن رو تو دل مردم به پا کرد. آخه فقط اون بود که می‌تونست همه جا رو ببینه.

قاصدک شهر یه دوست صمیمی هم داشت. یه دوست از میون همین مردم کور.

شاید باورتون نشه.... یه دختر کوچولو.

آره! یه دختر کوچولو که خیلی هم زیبا بود. حیف که هیچکس نمی‌دید.

ابروهای کشیده و بهم پیوسته، لبهای کوچیکی که خنده از رو اون محو نمی‌شد و چشمهای سیاه و معصومی که همیشه یه غم بزرگ تو اون موج می‌زد.

اونا مدتها بود که با هم دوست بودند. شاید خیلی بیشتر از دوستی، اونا کسی رو غیر از همدیگه نداشتن، ساعتها کنار هم می‌نشستن و قاصدک از رنگها و گلها و زیبایی‌های دنیا برای دختر کوچولو حرف می‌زد. دختر کوچولو هم واسه بقیه تعریف می‌کرد. حرفها دهن به دهن می‌چرخید...

همین حرفها هم بود که آخر کار خودش رو کرد. آنقدر از دنیا و زیباییاش تعریف کرد تا دل همه به ولوله افتاد.

حالا همه می‌خواستند ببینن، رنگها رو حس کنن، گلها رو ببینن،

حالا همه عاشق شده بودن، عاشق دیدن.

قاصدک گفت بود که فقط یه نفره که می‌تونه کاری کنه که اونا ببینن.

یه غریبه که فقط قاصدک می‌شناختش.

گفته بود که اگه اون بیاد همه می‌تونن ببینن، همه چیز و همه جا رو، فقط باید اون بخواد و به اینجا بیاد.

اون کیه؟

چه جوری باید سراغش رفت؟ جاش کجاست؟ کسی نمی‌د‌ونست.

باید یه فکری می‌کردند. باید کسی به دنبالش می‌رفت.

فکر کنم اگه قاص...

- قاصدک! آره قاصدک! چه کسی بهتر از قاصدک.

- اصلا مگه خودش نبود که حرف از دیدن زد. حالا هم بره و اونو با خودش به شهر بیاره. ما که هیچکدوم نمی‌تونیم ببینیم، جاشم نمی‌دونیم، تازه بدونیم هم از کجا معلوم حرف ما رو گوش کنه،......

خلاصه با توافق همه!! قرار شد قاصدک بره.

وحالا چاره‌ای نداریم جز رسیدن به قسمت تکراری خیلی از قصه‌ها.

جدایی. موقع جدایی رسیده بود. یه جدایی مثل همه جداییها. جدایی دختر کوچولو از قاصدک.

هیچ چاره‌ای نیست. این (( خواست همه‌اس)) و قاصدک هم با میل خودش حاضر شده بره. نه بخاطر بقیه .

فقط به خاطر دختر کوچولو.

اما اون چیزی که مهمه اینه که هیچکس نپرسید: دختر کوچولو چه گناهی کرده.

   1   2   3
تاريخ ارسال :  دوشنبه 16 مرداد 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385