قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش كچل مم سياه
   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11

برگرفته از: چهل قصه   به كوشش: تورج ا. قوچاني

روزي بود و روزگاري بود. كچلي بود به نام مم سياه كه از دار و ندار دنيا فقط يك ننة پير داشت.

كچل مم سياه روزي از ننه اش پرسيد «ننه! پدر خدا بيامرزم از مال و منال دنيا چيزي برام به ارث نگذاشت؟»

پيرزن گفت «چرا! همين تفنگي كه به ديوار آويخته شده از پدرت مانده.»

كچل مم سياه تفنگ را ورداشت؛ اندخت گل شانه اش و در سياهي شب به قصد شكار رفت بيرون. هنوز چندان راهي نرفته بود كه يك دفعه چشمش به جانوري افتاد كه از يك طرفش نور مي تابيد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز به گوش مي رسيد. كچل مم سياه جانور را نشانه گرفت و تفنگش را به صدا درآورد. وقتي رفت جلو ديد گلوله جانور را زخمي كرده. با خودش گفت «فعلاً همين شكار از سر ما زياد است؛ مي بريمش خانه از نورش استفاده مي كنيم و به ساز و آوازش گوش مي دهيم و عيش دنيا را مي كنيم.»

و جانور را كول كرد و راه افتاد طرف خانه.

به خانه كه رسيد در زد. ننه اش آمد دم در. پرسيد «كي هستي اين وقت شب؟ آدمي؟ جني؟ چي هستي؟»

كچل مم سياه جواب داد «نه جن هستم و نه پري. مم سياهم!»

پيرزن داد زد «جلدي برگشتي چرا؟ تا نان به دست نياري در به رويت وا نمي كنم.»

كچل مم سياه گفت «دست خالي نيامده ام. جانوري شكار كرده ام كه تا دنيا دنياست هيچ پادشاهي مثل و مانندش را شكار نكرده. در را باز كن كه ديگر از دست پيه سوز و چراغ موشي خلاص شديم.»

پيرزن در را باز كرد. ديد پسرش جانوري شكار كرده كه از يك طرفش نور مي دهد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز به گوش مي رسد.

كچل مم سياه شكار را كشان كشان برد تو؛ گذاشت بالاي اتاق و لم داد كنار ديوار. يك پايش را انداخت رو پاي ديگرش و خواست به قول معروف خودش را به بي خيالي بزند و فارغ از حساب و كتاب دنيا و به دور از غم و غصه ها خوش باشد كه يك دفعه در زدند.

نگو پيرزني كچل مم سياه و شكارش را ديده بود و خبر بده بود براي پادشاه كه «اي پادشاه! چه نشسته اي كه كچل مم سياه در همان شكار اولش جانوري شكار كرده كه از يك طرفش نور مي پاشد و از طرف ديگرش صداي ساز و آواز بلند است. حيف است چنين جانوري كه لايق چون تو پادشاهي است بيفتد دست چنان كچلي.«

پادشاه فرستاد كچل مم سياه را آوردند. از او پرسيد «اين صحت دارد كه تو در همان شكار اولت جانوري شكار كرده اي كه فقط پادشاهان لياقت شكارش را دارند؟»

كچل مم سياه جواب داد «قبلة عالم به سلامت, دست خبر چيني كرده اند!»

پادشاه گفت «زود برو بيار تقديمش كن به ما. چنان شكار بي مانندي مناسب آلونك سياه و كاهگلي تو نيست.»

كچل مم سياه دست گذاشت رو چشمش و گفت «پادشاه درست مي فرمايند. همين الان مي روم مي آورم.»

و تند رفت خانه و جانور را آورد براي پادشاه.

پادشاه هر قدر فكر كرد كه چه انعامي به كچل بدهد عقلش به جايي نرسيد.

   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11
تاريخ ارسال :  سه شنبه 14 شهريور 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 2 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385