قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

علي چنگيزي کانال
   1   2   3   4

از هیچ موضعی تاکنون چنین وفا دارانه دفاع نشده است و هیچ موضعی تا کنون چنین نومیدانه از دست نرفته است .

والتر بنیامین

امید... امید... محمود

امید ...امید....محمود

بیسیم خرخری کرد و صدای نامفهومی ازش بیرون آمد که شبیه هیچ چیزی نبود.انگار یکی پشت بیسیم جان می داد و خفه می شد.

محمود گوشی را پرت کرد روی زمین. « اه. این لامصب ام بازی در آورده.»

«خب چرا این جور می کنی. خراب می شه ها. بازم بگو، شاید صدای ما رو بگیرن. شاید بشنون. یه بار این طور شده بود و آنها می شنیدن ما چی می گیم اما صدا این ور خط نمی آمد.»

محمود به صورت خاک آلود نوید نگاه کرد. می دانست بی خود حرف می زند و تنها به خاطر این که هول کرده است یک چیزی می گوید. تمام امیدش را به صدای بی سیم بسته بود.

یک شکاف کوچک روی صورت نوید باز شده بود و خون و خاک رویش خشک شده بود و زیر نور کم رمق خورشید می درخشید. ریش کم پشت اش و ابروهایش سفید شده بود و خاک گرفته. عین نانواها شده بود.

محمود رویش نشد بگوید کدهای رمز را بلد نیست و همین جور توی بی سیم یک چیزی می گوید. نوید گوشی بی سیم را از روی خاک برداشت و دم دهانش گذاشت و گفت: «الو الو. امید...امید جان. ما گیر افتادیم ما جا موندیم...مفهموم.»

محمود گوشی را ازد ست اش گرفت و گفت: «بده من بابا، جا موندیم. جا موندیم. چشم الان یک هواپیما می فرستن دنبالمون.»

نوید روی خاک زانو زد و به صورت محمود خیره شد. لب های محمود از بی آبی و گرمای آفتاب خشک شده بود. و یک ترک کوچک روی لبش را شکافته بود . روی گوشش خون خشکیده بود. شلیک آر پی جی پرده گوشش را پاره کرده بود وخون ذره ذره از گوشش بیرون ریخته بود. لباس خاکی اش پر خون بود و مشخص نبود خون خودش است یا خون زخمی هاست که ظهر کشیده بودن شان توی سنگر و از کشته ها جدایشان کرده بودند و یا تا حالا همه شان جان داده اند، یا آن قدر بی جان شده اند که صدای آب آب شانبه گوش نمی رسید..

«امید...امید...محمود هستم. ما تو قفس افتادیم. همه ی قناری ها پرپر شدند. فقط ...»

رو به نوید پرسید: «چند نفر زنده موندن؟»

نوید در گرگ و میش هوا به کانال نگاه کرد، کانال پر بود از پوکه های خالی فشنگ و اسلحه های اسقاط و قوطی های کنسرو خالی و جسد های تکه تکه شده که گوشه و کنار رها شده بودند. تاریکی سقف کانال را کوتاه کرده بود و روی راه باریک اش فشار می آورد و تنگ ترش می نمود.

هنوز خورشید تو آسمان می درخشید که جدا کردن زخمی ها از کشته ها تمام شد. زخمی ها را کشانده بودند ته کانال و نهاده بودنشان توی سنگر نیمه خراب و کنار هم جا داده بودنشان.

نوید گفت: « نمی دانم غروبی که دوتا زنده مونده بودن؟»

«امید... فقط چهارتا قناری جیک جیک می کنن.»

نوید توی صورت محمود لبخند زد. محمود نفهمید برای چه می خندد. اخم کرد و سعی کرد چیزی شبیه رمز یادش بیاید و به کار ببرد.

«مرض، بگذار ببینم چی می گم.»

نوید خودش را جمع و جور کرد و گفت: «آخه من که چیزی نگفتم.

   1   2   3   4
تاريخ ارسال :  پنجشنبه 23 فروردين 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385