قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

مرسده ماني ماه‌پيشاني وخورشيد
   1   2   3   4   5   6

يكي بود يكي نبود ، زير گنبد كبود ، غيراز خدا هيچكس نبود. در سرزميني دور مردم در كنارهم به خوبي و خوشي زندگي ميكردندو هميشه در قلبشان شادي و خوشحالي جاري بود ، اما با اين همه جادوگر بد جنسي كه

در ميان مردم به عفريته معروف شده بود ، مرتبا آنان را اذيت ميكرد و آزار ميرساند .

سالها پيش وقتي فرمانرواي عادل آ نان كه اسد نام داشت درگذشت و فرزند جوانش خورشيد به تخت نشست،ناگهان به طرز مرموزي اين شاهزاده جوان ناپديد شد واز آن به بعد بود كه آزار و اذيت جادوگر بد جنس

نسبت به مردم آن سرزمين بيشتر شد.

سالها از آن زمان ميگذشت ومردم مهربان آن سرزمين با اميد زندگي ميكردند ، به هم مهر ميورزيدند ، سختيها را

بر خود هموار ميساختند و چشم به آ ينده داشتند كه شايد روزي ، كسي از ميان آنان ، مردم را از اين وضعيت نجات دهد.

در دهمين سال حكومت آن عفريته بر آن سرزمين دختري در خانواده اي خوب و پر محبت متولد شد . پدرش سهيل از سرداران فرمانرواي فقيد ومادرش ستاره خانه دار ومهربان بود . او خلقت عجيبي داشت ، از همان

آغاز نورانيت و درخشش خاصي در چهره اش به چشم ميخوردو به همين خاطر او را ماه پيشاني نام نهادنداو

به سرعت رشد مي كرد ،از نظر عشق و عاطفه به مادرش واز نظر قامت و شجاعت همانند پدرش وهمه

اعضاي صورتش در حد كمال در جاي خويش قرار گرفته بود، هر چه از زيبايي او بگويم كم گفته ام ، هر قدر

كه خود را بيشتر ميپوشاند ،از زيبايش كم نميشد . سالها پي درپي گذشت تا او به بيست سالگي رسيد و نجابت

و عفت بيشتر از هر چيزي در او نمايان شده بود.

جادوگر بد جنس گاه گاهي آن مردم خوب و مهربان را اذيت ميكرد ،آن سا ل زمستان سختي براي مردم آنجا پيش

آمد ، همه ميدانستند كه اين زمستان سخت ، هواي تاريك ،وسرماي گزنده از طرف چه كسي است .

ماه پيشاني آنروزپاي پنجره ، بوته گل سرخ خود را نگاه ميكرد كه از سرما پ‍‍ژمرده شده است . غمگين به نظر ميرسيد ، پدرش ومادرش اورا تا به حال اينقدر ناراحت نديده بودند ، قطره اي اشك از روي گونه هاي او سرخورد

و بر روي گل سرخ افتاد، گل سرخ جان تازه اي گرفت و تازه و باطراوت شد، ماه پيشاني چشمانش از فرط خوشحالي برقي زد. گل سرخ به حرف آمد و گفت : ماه پيشاني آن لحظه كه از فرط محبت وعشق اشك تو روي من چكيد ، فهميدم كه دلت شكسته است ، اما اين تنها حرف من نيست ، من اين مدت كه پهلوي تو بودم ، تمام رفتارت را ميديدم تا اينكه تو به من برسي و آسيبي به تو نرسد . ماه پيشاني نگاهي به گل سرخ كرد وگفت : يراي

چي مراقب من بودي ؟ تا آ نجا كه يادم ميآيد از زماني كه من چشم باز كردم تو پهلوي من بودي ، چطور از من مراقبت ميكردي ؟

گل سرخ خودش را تكاني داد و گفت : زماني كه تو بدنيا آمدي من برسر راه پدرت قرار گرفتم تا مرا بعنوان هديه

به همسرش بدهد و مادرت به تو بياموزد تا تو چطور از من نگهداري كني،اونمي دانست كه نگهبان فرزندش را به

خانه ميبرد ،ماه پيشاني ، تا به حال از گل سرخي كه پهلوي خورشيد شاهزاده جوان بود و از او به يادگار مانده است ، چيزي برايت تعريف كرده اند ؟

دختر جوان فكري كرد و گفت: تا بحال چيزي نشنيده ام فقط يك روز داشتم وارد خانه ميشدم كه اسم تو به گوشم خورد و پدر ومادرم با ديدن من سكوت كردند .

   1   2   3   4   5   6
تاريخ ارسال :  چهارشنبه 5 ارديبهشت 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385