قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

مرسده ماني ماهي طلايي
   1   2   3   4   5

روزي روزگاري در جنگلي زيبا ، يك ماهي طلايي با باله هاي بزرگ و زيبا زندگي ميكردآن

ماهي هر روز رفت و آمد كبوتر ها را كه بر روي درخت كنار چشمه لانه داشتندوجوجه هاي

خود را بزرگ ميكردندرا مي ديد و اين حس عجيبي در او پديد آورده بود او هم دلش ميخواست مانند آن پرندگان ، پرواز كند چند بار هم اين كار را كرد ، اما نتوانست .

يك روز سرش را از درون چشمه بيرون آورد و به كبوتر ماده كه به بچه هايش غذا ميداد

نگاه كرد. كبوتر متوجه ماهي شد، به طرف او آمد ، روي زمين نشست و گفت : اي ماهي زيبا چرا سرت را از آب بيرون آورده اي ؟ نمي ترسي ؟ ممكن است پرندگان ترا

شكار كنند ؟

ماهي گفت : مي خواستم ترا ببينم . از تو سوالي دارم .

كبوتر گفت : چه سوالي؟

ماهي قدري نفس تازه كرد، دوباره سرش را از آب بيرون آورد و گفت : مي خواهم بدانم تو چگونه ميتواني پرواز كني ؟

آن پرنده بال و پرش را تكان داد و گفت: چرا مي خواهي بداني ؟

-آخر هر روز تو و جفتت را ميبينم كه پرواز كنان تا اوج آسمان ميرويد و برميگرديد .

مرا به هوس انداختيد ، مي خواهم من هم پرواز كنم .

كبوتر نگاهي به ماهي انداخت وگفت: ميداني اگر بخواهي پرواز كني از بين ميروي وديگر زنده نيستي؟ چون با آب زنده اي .

-اين مسئله اصلا براي من مهم نيست ، فقط مي خواهم پرواز كنم . از اينكه هر روز در اين چشمه تنگ زنداني شده ام و به جايي راه ندارم ، خسته ام.

كبوتر با نوك خود بال و پرش را تميز كرد و نگاهي عميق به ماهي انداخت ، ميديد او

حرف خودش را ميزند . آهي كشيد و گفت : من كسي را مي شناسم كه ميتواند راه

پرواز كردن را ره تو بياموزد .

آن ماهي باله هايش را تكان داد و گفت : او كجاست ؟ مي خواهم اورا ببينم .

- او يك ماهي پير است كه در عمق چشمه اي كه تودر آن زندگي مي كني خانه دارد.

اوبه تو مي گويد كه چكار كني.

ماهي جوان شتابان خود را به سوي آن ماهي پير رسانيد . يك ماهي را ديد كه در آن خانه رفت و آمد ميكند و وسايلي را جا بجا ميسازد . جلو رفت و از او پرسيد : خانه ماهي

پير اينجاست ؟

او گفت : آري ، با او چكار داري ؟

- ميخواهم اورا ببينم ، از او سوالي دارم.

آن ماهي داخل خانه شد و بعد از مدتي بيرون آمدو گفت :ميتواني به داخل بيايي، پير

منتظر توست .

ماهي جوان داخل خانه شد . جاي كوچك و ساده اي به نظر ميآمد .به پيش پير رفت .

او درحال مطالعه بود ، آن جوان سلام كرد ، پير سر خود را بلند و به ماهي جوان نگاه

كردو گفت : سلام جوان چرا ايستاده اي ؟ بنشين . ماهي جوان بعد از اينكه نشست،

سرش را پايين انداخت.

   1   2   3   4   5
تاريخ ارسال :  پنجشنبه 10 خرداد 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 1 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385