قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش نخودي
   1   2

چهل قصه به كوشش: تورج ا. قوچاني

روزي, روزگاري در ده قشنگي زن و شوهري زندگي مي كردند كه بچه نداشتند و هميشه دعا مي كردند كه خدا بچه اي به آنها بدهد.

روزي از روزها, زن داشت ديزي آبگوشت بار مي گذاشت كه يك دانه نخود از ديزي پريد توي تنور و به صورت دختر زيبا و ريزه ميزه اي درآمد.

در اين موقع, يكي از همسايه ها كه خيلي وقت ها سر به سر اين و آن مي گذاشت, از بالاي ديوار سرك كشيد و صدا زد «آهاي خواهر! دخترهاي ما مي خواهند بروند صحرا خوشه بچينند. تو هم دخترت را بفرست با آنها برود به صحرا.»

زن كه بچه نداشت و مي دانست زن همسايه دارد سر به سرش مي گذارد خيلي غصه دار شد. از ته دل آه كشيد و ناله كرد. نخودي صداي گرية زن را شنيد. زبان باز كرد و از تو تنور صدا زد «مادرجان! من را بيار بيرون و با آن ها بفرست به صحرا.»

زن فكر كرد دارد خواب مي بيند؛ اما خوب كه گوش داد, فهميد صدا از تو تنور مي آيد. تند پا شد رفت سر تنور و ديد دختر كوچولو موچولويي قد يك دانة نخود تو تنور است. خيلي خوشحال شد. زود از تنور درش آورد. تر و تميزش كرد. به تنش لباس پوشاند. به موهاش شانه زد و اسمش را گذاشت نخودي و با بچه هاي همسايه فرستادش به صحرا.

نخودي با دخترهاي همسايه تا غروب آفتاب خوشه چيد. خورشيد داشت مي رفت پشت كوه كه بچه ها گفتند «ديگر بايد برويم خانه.»

نخودي گفت «حالا زود است. يك كم بيشتر بمانيم.»

بچه ها به حرف نخودي گوش كردند. همگي ماندند تو صحرا و باز خوشه چيدند. هوا كه تاريك شد, راه افتادند طرف خانه كه ديوي از تو تاريكي آمد بيرون. جلوشان را گرفت و گفت «به! به! چه بچه هاي ماهي. شما كجا, اينجا كجا؟ كجا مي رويد از اين راه؟»

نخودي گفت «داريم مي رويم خانه.»

ديو گفت «توي اين تاريكي ممكن است آقا گرگه جلوتان را بگيرد؛ لت و پارتان كند و شما را بخورد.»

بچه ها پرسيدند «پس چه كار كنيم؟»

ديو گفت «امشب برويم خانة من و فردا كه هوا روشن شد برويد خانة خودتان.»

نخودي گفت «باشد! قبول مي كنيم.»

و همه با هم رفتند خانة ديو. ديو براشان رختخواب انداخت و همين كه همگي خوابيدند با خودش گفت «خوب گولشان زدم. چند روزي با غذاهاي لذيذ و خوشمزه از آن ها پذيرايي مي كنم. وقتي حسابي چاق و چله و تپل مپل شدند, همه شان را مي خورم.»

كمي كه گذشت, ديو صداش را بلند كرد و گفت «كي خواب است, كي بيدار؟»

نخودي جواب داد «من بيدارم.»

ديو پرسيد «چرا نمي خوابي اين نصف شبي؟»

نخودي گفت «اين طوري خواب به چشمم نمي آيد.»

ديو گفت «چطوري خواب به چشم تو مي آيد؟»

نخودي جواب داد «خانة خودمان كه بودم هر شب قبل از خواب مادرم حلوا درست مي كرد و با نيمرو مي داد مي خوردم.»

ديو رفت حلوا و نيمرو آورد گذاشت جلو نخودي. نخودي دختر ها را بيدار كرد و گفت «بلند شويد حلوا و نيمرو بخوريد.

   1   2
تاريخ ارسال :  سه شنبه 14 شهريور 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385