قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

علي چنگيزي خيابان يك طرفه
   1   2   3

گروهبان فرياد زد: «به فرمان من...»

خوابيدیم روي زمين. اسلحه را از ضامن در آوردم و به سيبل جلو خيره شدم. مسعود نفس عميقي كشيد. آرنج‌هایش را به زمین تکیه داده بود و كلاه آهني را رو به روي شكاف اسلحه نگه داشت بود تا پوکه ها را جمع کند.

گفتم:«مسعود پوكه ها نپرن اين ور و آن ور، حوصلة التماس ندارم.» آن بار كه يكي از پوكه‌ها، توي ميدان تير، گم و گور شد تا صبح، روی برجک پادگان، پاس واايستادم.

گروهبان داد زد:‌ «سه تير اول قلق، نوك مگسك زير خال سياه، آتش...» شين آتش را كه شنيدم، ماشه را فشار دادم، يادم رفت دهانم را باز نگه دارم، گوشم به وز وز افتاد و سوت كشيد. قلبم تند مي‌زد. دلم مي‌خواست انگشتم را تا ته توي گوشم فرو كنم و با هر شلیک، خودم را روي زمين فشار بدهم. با فشارماشه، بوي باروت توی دماغ‌ام می‌پیچید و خاك روي زبانم رسوب می‌كرد و تفنگ، عين اسبی چموش، بالا مي‌پريد و شیهه مي‌كشيد. پوکه‌ها با ضرب از دل اسلحه بیرون می‌پریدند و توی گودی کلاه آهنی پرتاب می‌شدند.

روی زمین تف انداختم و کلاه را روی سرم فشار دادم. نفس‌ام را بیرون دادم و سينه خيز خودم را توي تاريكي خيابان کشیدم، آرام صدا زدم: «مسعود!»

مسعود دست اش را به پوتين‌ام زد. پايين پايم را نگاه کردم. خيره شده بود به من.

گفتم: «اونجا چه كار مي‌كني بيا كنار من.» زیر نور ماه، چشم‌هاش برق می‌زد.

مسعود گفت: « نگاه كن، دراز كشيده پشت ديوار ته خيابان.»

نگاه‌ام از كنار دكانی، با ديوارهاي سوراخ سوراخ و جوی خشک کنار پیاده‌رو، رد ‌شد و ‌پرید تا ته خيابان، گفتم: «من كه چيزي نمي بينم.» خيلي وقت بود خس و خس نفس‌هايش ضربان قلبم را بالا برده بود.

خودش را، توي تاريكي، تا كنارم بالا كشید. اسلحه‌اش را به سینه‌اش چسبانده بود و با شکم و آرنج هايش خاك را می‌شكافت و روي خاك رد می گذاشت و جلو می‌آمد.

گفت: «خودم ديدم پريد پشت ديوار.» سرش را عين مارمولك سيخ کرد و دراز كش، خيابان را ديد زد.

دستم را روي سرش فشار دادم «كله خر الان مي زندت، شوخي كه نيست، جنگه.»

گفت: «يك نفره! مي‌تونيم دخلش را بياريم.»

گفتم: «گروهبان گفت درگير نشيد.»

انگشت اشاره اش را جلوی بینی اش گرفت و آرام گفت: «نترس بابا. نگفت چوب سفيد باشيم.»

گفتم: «مسعود کلاه را بگیر بالاتر. آخرش یکی از این‌ها گم میشه کلاهمون تو هم میره‌ ها.»

گفت: «زود قالشو بکن دست هام خسته شد.»

یک نگاه به سیبل انداخت، آب دهانش را قورت داد و دوباره چشم هايش را بست و سرش را پشت كلاه آهني توي دست‌اش پنهان كرد. گفت: «اين بار محض رضاي خدا سيبل را هم بزن.»

گفتم: «تو حواست به كارت باشه گندش را تو مي زني، شب بيداري‌اش را من مي‌كشم.»

گروهبان به پوتين‌ام لگد زد:«آرام تر، دنبالت كه نگذاشتن، حمام هم كه نيامده‌اي، فک می‌زنی.» سرم را بر گرداندم طرف‌اش، داد زد: «اون طرف، مث كه سيبل اونجاست.» به مسعود نگاه کردم، پيشاني‌اش را به خاك چسبانده بود، توی گوشش پنبه چپانده بود.

   1   2   3
تاريخ ارسال :  پنجشنبه 21 تير 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 1 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385