قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

ميلاد رضايي خليق عشق خاکستري
   1   2   3   4

برگ های پاییزی آرام آرام و با فاصله روی زمین می نشستند و زیر پای دختربچه ها و پسربچه ها خرد میشدند. بچه ها با چالاکی و فرزی از پله های سرسره بالا می دویدند و به نوبت از روی سرسره پارک سر میخوردند. روبروی آنها زیر درخت صنوبر روی نیمکتِ پارک داریوش دستش را دور گردن همسرش مرجان انداخته بود و بازی بچه ها را تماشا میکرد. گاهی که از تماشای بچه ها فارغ میشد و یا حالت خنده‌آوری در بچه ها پیدا میکرد به مرجان نگاه میکرد تا عکس العمل او را در برابر این حالت بچه ها ببیند.
پاییز که تمام میشد آنها میتوانستند پنجمین سالگرد ازدواجشان را جشن بگیرند. تقریبا پنج-شش سال پیش داریوش تصمیم گرفته بود که بالاخره پس از چندین ماه مخفی کاری با خودش جریان علاقه اش به مرجان را با او و خانواده اش در میان بگذارد. یکی از روزهای خنک و زیبای پاییز بود که داریوش طبق عادت تمام آخر هفته هایش در پارک روی یکی از نیمکتها نشسته بود و مرجان و خانواده  اش را که چند نیمکت آنطرفتر نشسته بودند زیر چشمی می پایید. بالاخره بعد از چند بار منصرف شدن تصمیم خودش را گرفت و خودش را با هر بدبختی بود به نیمکتی که مرجان روی آن نشسته بود رساند. دست و پای اش می لرزید و پیشانی اش از عرق خیس شده بود. نفس عمیقی کشید و رو به مادرِ مرجان، پس از سلام و تعارفات معمول برای خواستگاری از دخترشان، مرجان، وقت گرفت. یک ماه بعد مراسم عقد و عروسی کاملا شبیه به باقی زوج‌های جوان، خیلی سریع و معمولی انجام شد و داریوش و مرجان توانستند باهم زندگی مشترکشان را آغاز کنند.
از آنروزها پنج سالی گذشته بود و در این مدت علاقه داریوش به مرجان روز به روز بیشتر شده بود. از هر فرصتی برای خوشحال کردن همسرش استفاده میکرد. تقریبا هر روز وقتی که از سر کار برمیگشت برای همسرش یک شاخه گل رز سفید می خرید و به مناسبت‌های مختلف به مرجان تقدیم میکرد.
داریوش از وقتی که با مرجان ازدواج کرده بود فکر میکرد که به اکثر آرزوهایش رسیده است و به نوعی حضور و دلگرمی که وجود مرجان در او ایجاد میکرد را باعث پیشرفت در کار و زندگی اش می دانست. با مرجان به جز چند نوبت مشاجره لفظی و ساده که سر بحث های پیش پا افتاده اتفاق افتاده بود سابقه درگیری و یا دعوای دیگری نداشت و همیشه از این بابت که با همسرش کوچکترین اختلاف و مشاجره‌ی طولانی مدتی انجام نداده بود به خودش افتخار میکرد. بیشترین زمانی که داریوش و مرجان با هم قهر بودند و یا ترجیح میدادند که با هم حرف نزنند به بیش از چند ساعت نمی رسید. پس از اینها همیشه داریوش خودش را مقصر میدانست و پا پیش میگذاشت و برای آشتی کردن با مرجان پیش قدم میشد. مرجان هم معمولا پس از چند دقیقه ای طنازی و منت گذاشتن سر داریوش با او آشتی میکرد.
حالا بعد از آنهمه مدت و بعد از آنهمه اتفاقات خوشایند ریز و دشت، داریوش با ریش تراشیده، پیراهن  تازه اتو کشیده شده، شق و رق مانند کسی که قرار است بساط یک مهمانی بزرگ تشریفاتی را فراهم کند مغرور و متفکرانه نشسته بود و مدام با دست راستش کتف و سرشانه های مرجان را نوازش میکرد. تمام اتفاقات این چندساله مثل تصویرهایی که آرتیست فیلم «عبورِ خاکستری» در آخرین لحظه های عمر خود دیده بود از جلوی چشمهای داریوش گذشت. همین چند روز پیش بود که داریوش وقتی از سر کار برمیگشت دو بلیط ویژه برای تماشای این فیلم از گیشه سینما خریده بود تا بتواند برای سوپرایز آن روزش چیز جدیدی داشته باشد. تمام اتفاق هایی که گذشته بود از جلوی چشمهایش رد میشدند از روز آشنایی، روزهایی که به مسافرت رفته بودند، روزهایی که داریوش تا دیر وقت در اداره کار میکرد تا بتواند با پول اضافه کاری برای مرجان هدیه جدیدی بخرد و خیلی از لحظه های خوش دیگر.

   1   2   3   4
تاريخ ارسال :  سه شنبه 26 تير 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385