قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سروش (رهگذر) مار و پله

ناغافل آستينت را چنگ ميزند و تا به خودت بيايي مي بيني روبروي دو چشم درشت معصوم ايستاده اي. ناخواسته دستت به جيب ميرود تا اگر پول خورده اي در جيب داري كه بار جرينگ جرينگشان اذيتت ميكند از شرشان خلاص شوي. اما: ((عمو، بازي ميكني؟!)) فرقي نمي كند كه هستي؟! مرد كه باشي"عمويش" ميشوي و زن "خاله اش". خيلي ها به اشتباه به همان پول خورده بسنده ميكنند و با لبهاي ورچيده اش روبرو ميشوند اما اگر اين وسط كمي وقت نيمه جان داشته باشي كه لااقل اضطراب قبل از جلسه بسيار مهم امروز را در آن و به نحوي خالي كني"بازي"فكر بدي نيست. مي نشينيد؛ ابتدا با سرانگشتانش موهاي لَخت و سياهش را پشت گوش مي اندازد و تنها به حكم "كوچك"بودنش، روي صفحه ي بازي تاس را پرتاب ميكند و بدون شش وارد بازي ميشود: ((5)) پيش پاي نردبان دوم. و تو بي مهابا كنار صفحه بازي تاس مي اندازي: ((3)) شروع نكرده از سينه كش نردبان اولي ميكشي بالا؛ 4 رديف صعود. (حيف آنجا آينه اي نبود تا برق چشمانت را ببيني!) دوباره او تاس مياندازد. باز هم روي صفحه و باز هم همچون"موش" محتاطي، آرام و با طمانينه. حالا نوبت توست: ((6)) و نردبان محكم و بلند دوم، خنده ات ميگيرد؛ دو بار تاس انداخته اي و 7 رديف پشت سر گذاشته اي! و او همچنان تك تك خانه ها را آرام و آهسته با دامن گرد مهره اش ميشمارد. و هرچه خواهش ميكني كه تاس را روي صفحه ي بازي نيندازد اثر نميكند. تاس ميرود و تنه اي به مهره ات مي زند و عجب اينكه مهره ات را از خانه ي ((67)) پيش دماغ همان مار بزرگ سبز، ميگذاري خانه ي ((69)) او متوجه نمي شود! او همچنان آن پايين درگير ماري است كه دندانهايش را براي موش خانه ي ((15)) تيز كرده. و سه بار سقوط ميكند. از ((15)) به ((2)) و غافل است از تو كه با تاس و بدون تاس همچون"خرگوش"فرزي از ميان اينهمه مار زهرآگين خطرناك به سلامت رسيده اي به رديف آخر. با نيم نگاهي به ساعتت و دوباره خراش خفيف اضطراب و شيريني روياي پيروزي ته دلت. تاس مي اندازي و مهره ات در خانه ي ((98)) جا خوش ميكند؛ تنها ((2)) قدم تا"خانه"، تا پيروزي نهايي، تا تحقق تمام آرزوهاي بلندپروازانه ي كودكي! اما اينبار هرچه تاس مي اندازي وجه ((2)) تاس محو ميشود و گرد! و او را ميبيني كه همچنان خانه به خانه و قدم به قدم، سنگين بالا مي آيد. با تني زخمي از گزشهاي متوالي مارها و همچنان اميدوار به"پله ها" و تو ناخواسته لجت ميگرد. (و اي كاش آينه اي بود و سگرمه هايت را مي ديدي كه چگونه در هم رفته!) او نيز ميرسد، ناغافل. پشت سرت ايستاده، محاصره ميان مارهاي سمي و بزرگ رديف آخر و تو همچنان دو دقيقه وقت داري. تاس مي اندازيد. اول او، به حكم كهنسالي و به حرمت موهاي سپيدش: ((6)) و پيش چشمان بهت زده ي تو، از روي زبان دراز مارها ميجهد، تك تك خانه ها را ميشمارد و مي رسد به قله؛ به خانه ي آخر. و تو تنها خيره شدي در چشمان كوچك اما خندانش و آنگاه به تاس كه از ميان دستان بي حست مي افتاد روي سنگفرشها: ((1)) و تو ميشوي همان خرگوش غافلي كه خوراك لذيذ مار فرصت طلب خانه ي ((99)) ميشود: …قرارت را از دست دادي!

تاريخ ارسال :  شنبه 30 تير 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
دوشنبه 2 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385