قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

آذين آزادي عشق جنی
   1   2

آن شب در دهکده جشن و پایکوبی بود. نمیدانم چرا جشن گرفته بودیم، شاید به خاطر تمام شدن درو مزرعه ها بود یا به خاطر این جنگ آخری که با لشکر اجنه کرده بودیم. همه دور آتش به رقص و پایکوبی مشغول بودند و من گوشه ای آرام نشسته بودم، لیوان چایی را در دستم گرفته بودم به خاطراتم فکر میکردم. شعله های آتش همین طور جلویم میرقصیدند و نور لرزان آتش بر بدن اهالی صحنه های عجیب و ترسناکی ساخته بود. در همین حین که توی افکارم غرق بودم دخترکی توجه من را به خودش جلب کرد. دخترک با حالت سرخوشانه ای دور آتش میرقصید و من کم کم محو تماشایش میشدم. ساعتی گذشت و من فهمیدم که عاشق شده ام. عاشق دخترک معصوم و زیبایی که جلو آتش میرقصید. اما او را نمیشناختم. مال این ده نبود. تصمیم خودم را گرفتم که او را بدست بیاورم.
بلند شدم و کنار آتش ایستادم. دخترک کم کم متوجه نگاه من شده بود. اما نمیدانستم که او هم مایل به انجام این کار هست یا نه؟
شروع به رقص کردم و کم کم به او نزدیک شدم. نزدیک و نزدیکتر تا اینکه بالاخره به او رسیدم. کم کم شروع به رقصیدن با هم کردیم.چشمانش مثل شعله های آتش گرم و داغ بود. داغتر و داغتر میشدیم تا اینکه...
اژدها که کناری ایستاده بود ناگهان غرشی کرد و داد زد: اونجا رو نگاه کنید، مادر فولاد زره به اینجا می آید! با وحشت آن طرف را نگاه کردیم و دیدیم که مادر فولاد زره سوار بر قالیچه پرنده به سمت ما می آید. مادر فولاد زره ملکه اجنه بود و بیشتر از هر کسی در دنیا ورد و جادوگری بلد بود. اژدها دود بزرگی از دهانش خارج کرد و همه به سمت خانه هایشان دویدند. من هم دست دخترک را گرفتم و به سمت خانه دویدم. یکدفعه یاد اژدها افتادم. سرم را برگرداندم دیدم اژدها بی رمق روی زمین افتاده. چیزی سفیر کشان از بالای سرم پرواز کرد و بعدش صدای خنده ی زشت مادر فولاد زره بلند شد که میگفت : بالاخره تورو به سزای عملت رسوندم دختر نابکار. و ناگهان متوجه دختر شدم که مثل یک جسد روی زمین افتاده بود. اما قلبش همچنان میزد. مادر فولاد زره یک تف جادویی روی او انداخته بود و حالا عشق زندگی من نیمه جان توی دستانم بود و نمیدانستم باید چکار کنم. باد سردی توی دهکده میوزید و مردم کم کم از خانه هایشان بیرون می آمدند. دور من که اشک میریختم حلقه زده بودند اما هیچ نمیفهمیدم چه میگویند.
فردا صبح که از خواب بیدار شدم دیدم توی خانه خودم هستم. فوری از تختم به پایین پریدم تا دخترک را پیدا کنم دیدم آن طرف تر مثل دیشب نیمه جان دراز کشیده است. به بالای سرش رفتم. اژدها متفکرانه من را نگاه میکرد. بعد از کلی معاینه و وارسی گفت که این طلسم فقط به یک شکل باز میشود. با یک بوسه ی عاشقانه. اما بدان که این دختر یک آدمیزاد نیست و این کار ممکن است خیلی برایت خطرناک باشد.
تا شب همینطور فکر کردم. دلواپس بودم. اما بالاخره فهمیدم که باید حتما این کار را انجام دهم. هیچ کس در خانه نبود. ماه از پنجره به خانه میتابید. وزش نسیم موهای آشفته اش را تکان میداد و حالت نیمه باز لبهای او من را از خود بی خود میکرد. آرام کنارش دراز کشیدم و لبهایم را روی لبهایش گذاشتم. در همین هنگام حس کردم کم کم گرم میشود. لبهایش شروع به تکان خوردن کردند. وقتی کاملا به هوش آمد گریه کنان خودش را در بغل من انداخت و همه چیز را برایم تعریف کرد. او دختر مادر فولاد زره بود و حوصله اش از زندگی پیش جن ها سر رفته بود میخواست بیاید با آدمها زندگی کند اما مادر فولاد زره مخالف این کار بود. دخترک پنهانی فرار کرده بود و بقیه اش را هم خودمان دیدیم. او درست هنگام طلوع آفتاب دوباره تبدیل به یک جن میشد و راهی نداشت جز اینکه به سرزمین جنها بازگردد چون مادرش به هیچ وجه دست بردار نبود.

   1   2
تاريخ ارسال :  شنبه 17 آذر 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385