قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

اسماعيل زارع عاشق ديوانه
   1   2   3   4

عاشق دیوانه (براساس یک داستان واقعی) احمد پسری 20 ساله بود با حالات روحی و روانی حساس که هر وقت عاشق دختری میشود زود با او به هم میزند و دوباره به یک دختر دیگر آشنا میشود احمد یک بیماری هم دارد که از گفتن آن خودداری میکند او دچار بیماری صرع است که باید همیشه تا آخر عمر از دارو استفاده کند . او در یک خانواده که وضعشان در حد متوسط هست زندگی میکند . پدر او در جلوی یکی از بیمارستان های شهرشان کیوسکی تنقلاتی دارد و مادرش هم در خانه بود و مادر بزرگش کارهای خانه را انجام میداد احمد به غیر از خودش 4 برادر دیگر هم داشت که در کنار هم زندگی میکردند احمد پسر اول خانواده بود . پدر احمد یک معلول جسمی و عقلی است ولی با این حال واقعا خانواده اش را دوست داشت مادر احمد در خانه هیچ کاری انجام نمیداد چون نمیتوانست یا انجام نمیداد هر وقت چند بار فقط لباس می شیت او حتی بلد نبود قضا هم درست کند مادر بزرگش تمام کارهای خانه را انجام میداد احمد در پشت دیپلم گیر کرده است و چند درسی هنوز از سال سوم دارد ولی به پیش دانشگاهی هم میرود او همیشه با خود حرف میزند و همیشه فکر میکند که با یک دختر پول دار ازدواج میکند ولی همه آن خیالی بیش نبود . ولی یک روز همین خیال به حقیقت پیوست . روزی احمد به جشنی پا میگذارد که زندگی او را متحول میکند و خیال های او به حقیقت تبدیل میشود جشن تولد یکی از دوستان قدیمی اش بود و او هم به این جشن دعوت شده بود در این جشن اتفاقی با دختری برخورد میکند که حالات آن دختر هم شبیه به احمد بود . اسم آن دختر نسرین بود . نسرین از یک خانواده بسیار پول دار بود پدر نسرین صاحب یک هتل و کارخانه بود . نسرین از احمد دعوت میکند که فردا به خانه آنها برود که بیشتر با هم آشنا شوند .احمد هم قبول میکند و آدرس محل سکونت آنها را میگیرد و پس از پایان جشن به خانه می آید . فردا صبح به خانه نسرین میرود و داخل خانه میشود نسرین از پدرش خاسته بوده که در خانه بماند و از احمد سوالاتی را بپرسد پدر نسرین که حاج حسن نام داشته قبول میکند و در خانه میماند وقتی احمد وارد خانه میشود به صحنه جالبی برخورد میکند او فکر میکرده که با نسرین تنها است ولی وقتی داخل میشود میبند که پدر و مادر نسرین هم هستند . او میرود و کنار نسرین مینشیند . حاج حسن سوالات خود را شروع میکند و وقتی از احمد میخواهد که در مورد خود و خانوادهاش بگوید احمد غمگین میشود و حال خود و ختنواده خود را اینگونه باز گو میکند : احمد اول از دوران کودکی خود میگوید : من در سن 8سالگی وقتی که داشتیم پشت بانمان را قیر گونی میکردیم من تازه از مدرسه امده بودم نهار که خوردم رفتم و طنابی را که کارگر ها با ان قیر را بالا میبردند رو کشیدم وان اهرمی که ان بالا بود محکم به سر من اصابت کرد که فرق سر من شکافت و رفتیم و ان را بخیه کردیم ولی اثار بیماری بعد وقتی که کلاس اول راهنمایی بودم پیدا شد من دچار یک بیماری بنام صرع شده بودم همین بیماری باعث شد که من در همان کلاس بمانم بعد به روستا رفتم و در انجا پیش پدرو مادر مادرم ماندم و تا کلاس سوم انجا بودم بعد دوباره به شهر برگشتم ودرسم را ادامه دادم تا به اینجا رسیدم و حالا هم پشت دیپلم هستم و هم پشت کنکور حالا از خانواده خودم میگم پدر من یک معلول جسمی و عقلی است و مادرم هم همین طور شاید خیلی ها تعجب کنند که چه جوری این دو با هم زندگی میگردند که این هم خودش یک داستان مفصلی است نمی خواهم بازگو کنم مادر من از یکی از روستاهااست که واقعا زیباست روستایی مانند بهشت ولی مردمی که انجا زندگی میکنند قدر این بهشت رو نمیدانند من بعد از خودم 4 برادر دیگر هم دارم که از ته قلب همدیگر رو دوست داریم ولی در ظاهر به گونه دیگری است خانواده واقوام ما رو دوست ندارن به میگن دیوانه میگن شماها دیوانه هستید نمیدانم چه جوری اقوام خودم رو بازگو کنم هر وقت جشنی یا کاری در خانواده رخ میدهد اصلا ما رو دعوت نمیکنند یا هیچ چیز رو به ما نمیگن خانواده من خیلی ساده هستند هروقت عروسی یا جشنی یا عزایی باشه اصلا به ما هیچ چیز نمیگن انگار ما غریبه هستیم .

   1   2   3   4
تاريخ ارسال :  شنبه 24 آذر 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385