قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

علي محمدي آينه
   1   2   3   4
به نام خداوند بخشنده ی بخشایشگر نام داستان: آینه هر روز صبح زود مردی مسن و کت و شلواری کرکره ی مغازه اش را بالا می زد.ارباب؛البته این اسمی بود که اطرافیان و دوستان به او داده بودند.وگرنه اسم واقعی اش چیز دیگری بود.دوستان و بازاری ها به خاطر سابقه و ثروت و قدرتی که او در بازار داشت به او ارباب می گفتند. مغازه اش درست در وسط بازار بود. یک مغازه ی برنج فروشی بزرگ؛ پر از گونی های برنج. از شمال برنج می خرید و با قیمت خوبی در بازار می فروخت. زودتر از شاگردانش مغازه را باز می کرد و وارد مغازه می شد. همیشه می گفت این تنبل ها که کار نمی کنند؛ باید خودم زودتر بیام تا کارها رو سر و سامون بدم.مرد پولداری بود، زندگی مرفه و راحتی داشت. ولی همیشه حرصی درونی او را برای به دست آوردن ثروتی افزونتر وسوسه می کرد. برای به دست آوردن پول دست به هر کاری می زد،از هر روشی و عملی نیز استفاده می کرد. ولی یکی از کارهای ناپسند و حرامش از همه بیشتر نمایان بود. امروز قرار بود حسین آقا بیاد برنج بخره. همیشه آخرای ماه همین موقعها میاد برنج هر ماهش رو میخره. بالاخره اومد.- سلام آقا ارباب - سلام حسین آقا - بابا مومن دیگه نمیای به ما سر بزنی،نکنه تو هم ارباب شدی؟- نه بابا این حرف ها چیه! این ماه خیلی سرم شلوغ بود. حالا این برنج ما آماده هست؟- بله این هم برنج اعلای شما - دست شما درد نکنه - پسر اون گونی برنج رو بذار روی باسکول. علی شاگرد مغازه، گونی رو روی باسکول گذاشت. ارباب:30 کیلو برنج اعلا برای حسین آقای گل. ا لبته خودش هم می دانست که اون گونی 30کیلو نیست، و کمتر از اون چیزی هست که دست مشتری می ده. البته این کار همیشگی اش بود؛ از قدیم با همه ی مشتری ها چنین کاری را می کرد.- دست شما درد نکنه آقا ارباب ، خدا خیرت بده، خدانگهدار. - خداحافظ. وقتی حسین آقا رفت علی شاگرد بزرگتر و با سابقه تر مغازه که پسر پاک و ساده دلی بود با گرهی که به ابروهای خود انداخته بود و چشمانی معترض البته با کمی ترس و لرز و با احتیاط به ارباب گفت:آخه آقا چرا ما باید به اندازه از مردم پول بگیریم ولی کمتر از اون به اون ها جنس بدیم؟ چرا باید پول 30 کیلو برنج رو بگیریم ولی کمتر از اون برنج دست مشتری بدیم. فقط که کار امروز نیست من از 5 سال پیش که این جا هستم، شما همین کار رو می کنید. البته من بارها این رو گفته بودم؛ ولی توجهی نمی کردید. اما حالا دیگه نمی تونم این کارهاتون رو ببینم و چشمام رو ببندم و هیچ چیزی نگم. این کار، کار همیشگی شماست؛ اما ا ین کار رو از حدش گذرونید و هر روز هم بدتر می کنید و توی گردابش بیشتر داخل می شید. ارباب که اصلا انتظار شنیدن چنین کلماتی را نداشت و یکه خورده بود و کاملا غافلگیر و عصبانی و برافروخته شده بود سرش را بالا گرفت و با چشم هاش زل زد توی چشم های علی، در حالی که یکی از ابروهایش را کمون کرده و متعجب بود یک قدم جلو رفت؛ بعد که خوب با برق نگاهش علی را زیر رو کرد با زبانش لب های خشکیده اش را تر کرد و گفت: آخه بزمجه تو دیگه چی می گی؟ آخه پاپتی تو چی از کاسبی می دونی؟ من 50ساله که برنج فروشم، از 40 سال پیش که مستقل شدم این کار رو می کنم. از جنس هر مشتری یه مقداری کم می ذارم طوری که هیچ کس متوجه نمی شه، توی این 40 سال هیچ احدی هم نفهمیده. علی که کمی از ترسش کاسته و لرزش صدایش کمتر شده بود و با قوت قلب و اعتماد به نفسی که از حرف های حق و درستش گرفته بود، بدون این که ارباب جمله ی بعدی را بگوید، پرید وسط حرف او و گفت: درسته که هیچ کس نفهمیده و اعتراضی نداشته ولی خدا که می بینه، اون که می دونه چه کار می کنید.
   1   2   3   4
تاريخ ارسال :  پنجشنبه 16 خرداد 1387
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 2 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385