قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش ماه و پلنگ
   1   2   3

برگرفته از وبلاگ قصه
http://www.ghesse.blogfa.com/post-38.aspx

شب هنگام در بيشه آرامشي زيبا حاكم بود , جغد ناله مي كرد و نسيم هروله كنان با عبور از روي علفها و ميان شاخه ها لالايي را نجوا مي كرد كه ناگاه پاي خود را بر آرام ترين و هوشيارترين اهالي بيشه نهاد , چون او را بديد پاي خود به نشان ادب بر بچيد. آري او پلنگ بود كه در ميان تاريكي شب آرام با وقاري شاهانه از درختي پايين مي آمد.

چون به زمين پايش رسيد , از استواري گامش زمين به ستايش مي لرزيد. انگار خود نيز از شكوه خويش با خبر بود كه سر فراز كرده وبا سينه اي ستبر از غرور, سوي بركه مي خراميد. در سر سوداي زندگي داشت و در ذهن خويش باز مي خواند آنچه را روز از سر بگذرانده بود. شكارش امروز نيز چون هر روز بهترين شكار بيشه بود و نيز چابكي كرده بود و پيش از آنكه كفتارها سر رسند شكار به بالاي درخت منزلگاه خود رسانيده بود, اين چابكي براي او كم از نيرومندي در شكار نبود كه اگر كفتارها مي رسيدند بايستي شكار خويش رها مي كرد, نه از آن روي كه وي را توان در افتادن با كفتار ها نيست, كه از آن روي كه نيك مي دانست بازي زندگي آنقدر سخت هست كه نخواهد با زخم دندان كفتاري دون مايه آن را سخت تر كند.

آري اكنون مي خواست با نوشيدن, ضيافت زندگاني را براي خويش را كامل سازد و مستانه پيروزي خويش در يك نبرد ديگر براي بقا جشن بگيرد. چون به بركه رسيد, بهر نوشيدن سر از عرش پايين آورد كه ناگه چيزي چشمش را ربود. نوري بديد كه چون آذرخش بر خودي خودش اوفتاد و آنرا بسوخت و از خود بيخود, مبهوت آن نقش در بركه شد. دست دراز كرد تا لمسش كند كه نقش در ميان موجها به تلاطم افتاد. غم تمام وجود پلنگ را فرا گرفت گفت با خود : واي با آن همه زيبايي چه كردم....
با نااميدي سر بر آسمان برد تا ندامت از چنين غفلتي را فرياد زند و از خداي براي آمرزش گناهش ياري جويد كه همه دنيا برايش متوقف شد. به يكباره تنديسي از آن همه شكوه شد كه مبهوت به آسمان خيره شده است. فقط يك راه براي يافتن علت اين بهت وجود داشت آنهم دنبال كردن سوي چشمان درخشانش بود كه به ماهتاب ختم شده بود. پلنگ خيره به ماه نگاه مي كرد . آشوبي غريب سرا پايش را گرفت. انگار ماه به قصاص تلاطم تصويرش تمام آشوب هستي را يكسره به درون پلنگ ريخته بود.

بي قرار چرخيد , ناليد , فرياد زد , غريد, بر زمين كوبيد, ولي چشم از ديدن ماه برنداشت. دست خود بالا برد, تمام بدنش را به سوي آسمان كشيد , دستش نرسيد. بر جهيد, ولي باز دستش كوتاه از رسيدن به ماه ماند. ناكامي شرر ديگر بر جانش انداخته بود . ميل به رسيدن ماه در او آتش بالا رفتن را شعله ور كرده بود. بي اختيار به سمت كوه حركت كرد. مي دويد, سريعتر از هميشه, بر زمين مي خورد, سنگها بدنش را خراش مي دادند , خار ها پنجه هايش مي آزردند ولي او بي محابا مي رفت و مي رفت ولي لحظه اي چشم از آسمان بر نميداشت تا آنگه كه به قله رسيد. به نوك تخته سنگي رفت اولين كاري كه كرد دستش را دراز كرد. باز هم دستش نمي رسيد. ايستاد! شكست خورده با نزاري و بيچارگي و فقط در ماه مي نگريست . ماهتاب چنان چشمش پر كرده بود كه جايي براي هيچ چيز ديگري نگذاشته بود. حتي اشك را به اين ضيافت راه نداد مباد كه خاطر نور يار منكسر شود. غافل از همه چيز همه كس و همه چيز و همه كس غافل از او و حالش. چنان محو در تماشا بود كه فقط تيز بين ترين چشمان بيشه ديدن او را توان بود. آنقدر در ماه خيره ماند كه رشك خورشيد را بر انگيخت و خورشيد خود را به زور از پشت كوه هاي دور دست بالا كشيد.

   1   2   3
تاريخ ارسال :  دوشنبه 25 شهريور 1387
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 1 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385