قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش شيخ صنعان - فريدالدين عطار نيشابوري
   1   2   3   4

برگرفته از وبسایت شورای گسترش ادبیات

http://www.persian-language.org

گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن
شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت

شيخ صنعان پير صاحب كمال و پيشواري مردم زمان خويش بودو قريب پنجاه سال در كعبه اقامت داشت. هر كس به حلقـﮥ ارادت او در مي‌آمد از رياضت و عبادت نمي‌آسود. شيخ خود نيز هيچ سّنتي را فرو نمي ‌گذاشت و نماز و روزﮤ بيحد بجا مي ‌آورد. پنجاه بار حج كرده و در كشف ‌اسرار به مقام كرامت رسيده بود.

هر كه بيماري و سستي يافتي
از دم او تندرستي يافتي

پيشواياني كه در پيش آمدند
پيش او از خويش بيخويش آمدند

چنان اتفاق افتاد كه شيخ چندين شب در خواب ديد كه از كعبه گذارش به روم افتاده و در برابر بتي سجده مي ‌كند. از اين خواب آشفته گشت و دانست كه راه دشواري در پيش دارد كه جان بدر بردن از آن آسان نيست. انديشيد كه اگر بهنگام در اين بيراهه قدم نهد راه تاريك بر وي روشن گردد و اگر سستي كند هميشه در عقوبت و شكنجه خواهد ماند. آخر الامر به رفتن مصمم گشت و مطلب را با مريدان در ميان گذاشت و گفت بايد زودتر قدم در راه بنهم و عزم سفر روم كنم تا تعبير خوابم معلوم گردد. ياران در سفر با وي همراه گشتند و به خذاك روم قدم گذاشتند و همه جا سير مي‌كردند تا ناگهان در ايواني دختر ترسائي ديدند چون آفتاب درخشان:

هر دو چشمش فتنـﮥ عشاق بود
هر دو ابرويش بخوبي طاق بود

روي او از زير زلف تابدار
بود آتش پاره ‌اي بس آبدار


هركه سوي چشم او تشنه شدي
در دلش هر مژه چون دشنه شدي

چاه سيمتن بر زنخدان داشت او
همچو عيسي بر سخن جان داشت او

دختر جون نقاب سياه از چهره برگرفت آتش به جان شيخ انداخت و عشقش چنان او را از پا در آورد كه هر چه داشت سر بسر از دست داد. حتي ايمان و عافيت فروخت و رسوائي خريد. عشق بحّدي بر وجودش چيره شد كه از دل و جان نيز بيزار گشت.
چون مريدان, او را به اين حال زار ديدند حيران و سرگردان بر جاي ماندند و از پي چارﮤ كار برآمدند. اما چون قضا كار خود كرده بود هيچ پندي اثر نداشت و هيچ داروئي دردش را درمان نمي ‌كرد. تا شب همچنان چشم بر ايوان دوخته و دهان باز مانده باقي ماند. شب نه يك دم بخواب رفت و نه قرار گرفت. از عشق به خود مي ‌پيچيد و زار مي ‌ناليد.

گفت يارب امشبم را روز نيست
شمع گردون را همانا سوز نيست

در رياضت بوده ‌ام شبها بسي
خود نشان ندهد چنين شبها كسي

همچو شمع ازتف و سوزم مي ‌كشند
شب همي سوزند و روزم مي‌ كشند

شب چنان به نظرش دراز مي ‌آمد كه گوئي روز قيامت است يا خورشيد تا ابد غروب كرده است. نه صبري داشت تا درد را هموار كند و نه عقلي كه او را به حال خويش برگرداند؛ نه پائي كه به كوي يار رود و نه ياري كه دستش گيرد:

رفت عقل و رفت صبر و رفت يار
اين چه دردست اين چه عشقست اين چه كار؟

مريدان به گردش جمع شدند و به دلداريش زبان گشودند و هر يك راهي پيش پايش گذاردند. اما شيخ با استادي به هر يك جواب مي‌گفت:

همنشيني گفت اي شيخ كبار
خيز و اين وسواس را غسلي برآر

شيخ گفتا امشب از خون جگر
كرده ‌ام صدبار غسل اي بيخبر

آن دگر گفتا كه تسبيحت كجاست
كي شود كار تو بي تسبيح راست

گفت آن را من بيفكندم زدست
تا توانم برميان زنار بست

آن دگر گفتا پشيمانيت نيست
يك نفس درد مسلمانيت نيست

گفت كس نبود پشيمان بيش از اين
كه چرا عاشق نگشتم پيش از اين

آن دگر گفتش كه ديوت راه زد
تير خذلان بر دلت ناگاه زد

گفت ديوي كو ره ما مي ‌زند
گو بزن, الحق كه زيبا مي ‌زند

آن دگر گفتا كه با ياران بساز
تا شويم امشب به سوي كعبه باز

گفت اگر كعبه نباشد دير هست
هوشيار كعبه شد در دير مست

چون هيچ سخن در او كارگر نيامد ياران به تيمارش تن در دادند و با دلي خونين به انتظار حادثه نشستند.

   1   2   3   4
تاريخ ارسال :  دوشنبه 25 شهريور 1387
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385