قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش بهرام گور و لنبك آبكش - فردوسي
   1   2

برگرفته از وبسایت شورای گسترش ادبیات

http://www.persian-language.org

بدانكه كه شد پادشاهيش زاست
فزون گشت شادي و انده بكاست

يكي از روزها بهرام گور با گردان و دلاوران به نخجير رفت. پيرمردي با عصايي در مشت پيش شتافت و گفت: شاها در شهر ما دو مرد بانوا و بي‌ نوا زندگي مي كنند: يكي جهود بدگوهري است پر از سيم و زر به نام براهام و ديگري مردي است خوش گفتار و آزاده به نام لنبك آبكش. چون بهرام گور دربارﮤ ايشان پرسيد‌‌‌, مرد چنين پاسخ داد كه لنبك آبكش سقائي است جوانمرد كه نيم از روز را به فروش آب مي ‌گذارند و در آمد آن را در نيمه ديگر خرج مهمانان از راه رسيده مي‌ كند و چيزي از بهر فردا نمي ‌اندوزد, اما براهام با آنهمه گنج و دينار در پستي و زفتي شهرﮤ شهر است.
شاه فرمود تا بانگ بر زنند كه كسي را حق آن نيست كه از لنبك آبكش آب خريداري كند. همينكه شب فرا رسيد سوار شد و چون باد بسوي خانـﮥ لنبك راند و بر در فرود آمد و حلقه برزد و گفت: از سپاهيان ايران دور مانده ‌ام و اكنون بدين خانه رو آورده ‌ام اگر اجازه بدهي تا در اين خانه شب را بسر آورم به جوانمرديت گواهي مي‌ دهم. لنبك از گفتار خوب و صداي او شاد گشت و گفت: اي سوار فرود آي كه اگر با تو ده تن ديگر هم بودند همه بر سرم جاي مي‌ گرفتند.
بهرام فرود آمد و اسب را به لنبك سپرد‌, لنبك در زمان يك دست شطرنج پيشش نهاد و به فراهم كردن خوردني پرداخت و چون همه چيز آماده گشت شاه را به خوردن خواند و پس از آن با شادي جام مئي پيش آورد.

عجب ماند شاه از چنان جشن او
وزان خوب گفتار و آن تازه رو
بهرام خفت و چون بامداد پگاه چشم برگشاد لنبك از او درخواست كه آن روز هم مهمانش باشد و اگر ياري خواهد كسي را طلب كند. شاه پذيرفت و آن روز در سراي لنبك ماند لنبك مشك آبي كشيد و به قصد فروختن بيرون رفت, اما هرچه گشت خريداري نيافت, پيراهن از تنش بيرون كشيد و فروخت و دستاري را كه در زير مشك مي‌ نهاد در بر كشيد‌, پس از آن به بازار رفت و گوشت و كشكي خريد و به خانه بازگشت آن روز هم خوردند و نوشيدند و مجلسي آراستند.
روز سوم باز لنبك نزد بهرام رفت و گفت: امروز نيز مهمان من باش. بهرام پذيرفت و در خانه ماند, لنبك به بازار رفت و مشك را نزد پيرمردي گروگان گذاشت و گوشت و ناني خريد و شادمان برگشت و در فراهم آوردن غذا از بهرام ياري خواست.
بهرام گوشت را ستاند و به آتش نهاد. باز غذا خوردند و به ياد شهنشاه جام مي ‌برگرفتند.
روز چهارم لنبك گفت: گرچه در اين خانه آسايش نداري, اما اگر از شاه ايران نمي هراسي دو هفته در اين خانــﮥ بي ‌بها منزل كن. بهرام بر او آفرين كرد و گفت سه روز در اين خانه شاد بوديم, سخنهاي تو را جايي خواهم گفت كه از آن دلت روشن گردد و اين ميزباني برايت حاصلي نيكو آورد. پس از آن با دلي شاد به نخجيرگاه بازگشت و تا شب به شكار پرداخت و چون تاريك گشت پنهاني از سپاه روي سوي خانــﮥ براهام نهاد, حلقه بر دركوفت و گفت از شهريار دور مانده‌ام و راه را نمي‌دانم و لشكر شاه در تيرگي شب نمي‌ يابم, اگر امشب مرا جاي دهي رنجي از من نخواهي ديد.
پيشكار نزد براهام رفت و آنچه شنيد باز گفت: براهام پاسخ داد كه در اينجا اقامتگاهي
نمي يابي. بهرام اصرار كرد و گفت: يك امشب جايي بده ديگر چيزي نخواهم خواست. براهام پيغام فرستاد كه‌: بيدرنگ برگرد كه اين جايگاه تنگي است كه در آن جهود درويش و گرسنه ‌اي برهنه بر زمين مي ‌خسبد. بهرام گفت به سراي نمي ‌آيم تا رنجي نرسانمت, اما بگذار كه بر اين در بخسبم.

   1   2
تاريخ ارسال :  دوشنبه 25 شهريور 1387
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385