قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

علي چنگيزي عکس - پيرامون وارونگي
   1   2   3

یک مستطیل در نظر بگیرید و فکر کنید عکس یک چشم است که روی پوست زیر نگاه ماتش پر از چین و چروک است، یک قسمت از ابرو هم پیداست و دست آخر اگر خوب نگاه کنید بخشی از پیشانی.

چشم‌های بی روح توی عکس که در میان چین ها محصور است جایی در آن سوی عکس را می‌نگرد، جایی در صورت شما و نگاه خیره‌اش آخرین نقطه ازروحتان را می‌جوید درست همان جا که فراموش می‌کند، پیر می‌شوید و بعد از انکه مثل عکس چروک خوردید، از بین می‌روید. زیرصفحه‌ای که عکس را روی آن تصور کرده‌اید نوشته شده است؛ صد سالگی- پیرامون وارونه‌گی. حالاکه خوب ذهنتان فعال شد به مغزتان می‌رسد، نکند این عکس، عکس صد سالگی خودتان است که از بد حادثه به دستتان رسیده است و هر چه تلاش می‌کنید درست و حسابی نمی‌توانید تشخیص دهید منظور از فرستادن این عکس برای شما چه بوده است. اما پایین چشم‌ها درست زیر تصویر چروک خورده چشم‌ها اسم مرا می‌بینید.

حالا که دنبال خیالات من آمدید باید پشت عکس را هم نگاه کنید و خواهید دید یک سال نامشخص عکس را گرفته‌اند سالی در صد سالگی شما، اما الان سال و روز و ماه را دقیق می‌دانید و کاملا مطمئن هستید که چیز مسخره‌ای در حال وقوع است و در حالی که آن را به همسرتان که او هم مثل شما تر و تازه است نشان می‌دهید می‌‌‌گویید: این رو یه احمق نویسنده برام فرستاده.

او هم با وجودی که از جریان چیزی نمی‌داند و تنها کنجکاویش گل کرده است می‌پرسد: از کجا فهمیدی نویسنده بوده؟ و شما هم که همین جوری – البته به نظر خودتان- یک چیزی گفتید؛ برای این که جوابی داده باشید می‌گویید: حتما نویسنده بوده چون همه شان احمق هستند و درست مثل بچه ها فکر می‌کنند. مخصوصا وقتی قیافه حق به جانب به خودشان می‌گیرند.

همسرتان بعد یا قبل از این که شما همچو چیزی بگویید حسابی کنجکاو شده که جریان چیست تا این را می‌شنود ظرف کنجکاویش که مثل جام‌هایی از جمجمه و شاخ حیوانات می‌ماند پر می‌شود و سرمی‌رود وعکس را از دست شما می‌قاپد و جلوی چشم‌هاش می‌گیرد و عکس را می‌ببیند شروع می‌کند به خندیدن، حالا نخند، کی بخند و در همان حین شما را نصیحت می‌کند که با یارو نویسنده دوستی نکنید. شما هم کلافه از عکس و حرف‌های همسرتان که تو جمجمه‌تان می‌پیچد، با وجودی که نویسنده را نه دیده‌اید و نه می‌شناسید و نه اسم‌اش را می‌دانید - هنوز معروف نشده- برای این که زود خلاص شوید قبول می‌کنید و قول می‌دهید که دیگر با من صحبت نکنید و با عصبانیت ساختگی عکس را از همسرتان می‌گیرید و پرتش می‌کنید روی میز یا یک جای دیگر مثلا مبل- هرچند نمی‌دانم مبل دارید یا نه- و به همسرتان می‌گویید یک لیوان چای بیاورد. یا بهش می‌گویید هنوز تو فکر این هستید که عکس را کی برایتان فرستاده است و یادتان می‌رود که انگار با من آشنا بوده‌اید. همسرتان هم یادش رفته شما چی بهش گفته‌اید و برای شما چای می‌آورد و به اتفاق شما و همسرتان چای را هورت می‌کشید در حالی که روی همان مبل که نمی‌دانستم دارید یا نه نشسته‌اید به اسم من فکر می‌کنید که آیا جایی مرا دیده‌اید، ندیده‌اید... ولی هیچ یادتان نمی‌آید اسمم را شنیده باشید و بعد احتمالا دوباره، اگر صدای هورت کشیدن همسرتان یا شما بگذارد، همسرتان یا خودتان باز به عکس فکر می‌کنید و این افکار تا شب که باید بخوابید توی سرتان دور می زند، و این فکر حتی توی رختخواب هم شما را رها نمی‌کند و هر چه توی رختخواب این دنده و آن دنده می‌شوید فایده‌ای ندارد و فکر عکس خواب را از چشم شما ربوده است و نمی‌گذارد بخوابید و مرتب و بی‌اختیار بدون آن که بخواهید مثل خیلی چیزهای مزخرف دیگر بهش فکر کنید، توی ذهن شما باقی مانده‌است و عین سریش به شما چسبیده است.

   1   2   3
تاريخ ارسال :  سه شنبه 28 شهريور 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 1 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385