قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

پرارين پورحاجي زاده سلام جنگ من فرزند توام
   1   2


-خلقت جنگيه ، تقصيري نداري ، برادرت که دنيا اومد ، پدربزرگت ، توي گوشش اذان گفت –

مامان ، هر روز، همين جمله تکراري رو جاي سلام مي گفت ، بعدها ، تا مدتي هر کي رو مي ديدم اين رو مي گفتم ، جاي سلام

يک گوشم ، مادرزادي کر بود ، بعدان که بزرگ شدم ، دکترا گفتن : - مادرزاديه - ، ولي باوري نداشتم ، دنيا که اومدم ، صداي خمپاره يک گوشم رو کر کرد

هشت سال تمام عر زدم ، گريه ام بند نمي اومد ، کم کم چشمام خشک شد ، بيشتر حال مي کردم گريه بقيه رو ببينم تا خودم

غذاي مورد علاقه امم تا همين حالا پنير بوده و هست ، هر چي نقاشي هم بعد ها کشيدم پنيرايي بود که داخلشون پر از سوراخه

انگار تمام کودکي من ، توي اين پنير اسفنجي شکل خلاصه شده بود ، بوي خوبي هم مي داد ، بوي گوگرد

يکي از اون حفره ها ، پنجره اتاق من بود ، باز که مي شد ، چهار تا ، بلکم پنج تا گل آفتابگردون مي ديدم ، مهدکودکي که شدم ، همه گفتن ، آفتابگردونا زرد و شکل خورشيدان ، ولي پنجره اتاق من آفتابگردوناش قهوه ايي سوخته بودن و بوي گوگرد مي دادن ، بوي خوبي هم بود

هر وقت بوي گوگرد مي شنوم ، دوباره عاشق مي شم

بابام هم عاشق بوي گوگرد بود ، مامانم اين رو مي گه ، به اينجا که مي رسه ، اشکاش مي ريزه پايين و مي گه : - بابات عاشق بود ، با هزار نفر ديگه ، گفتن : - الله اکبر - و رفتن روي يک جا ، پر از مين و پرکشيدن –

منم ، اين رو ياد گرفتم ، بعدان ، تو بازيام هميشه قهرمان بودم و پام رو ، روي خمپاره و مين مي ذاشتم
دکترام ، ديگه به هم ، آرام بخش نمي داد ، چند وقتي بود که مي گفت :- يک پنير کپک زده و قهوه ايي بياريد ، لطفا –

مهد کودکمونم قهوه ايي بود ، پر بود ، توي همه اين سوراخ ها ، بچه هاي قهوه ايي و موفرفريي

جيغ کشيدم ، نمي دونم چرا پنير پودر شد ، من که اونجا نبودم ، ولي ديدم پودر شد ، همممون پودر شديم ، بعدانم تمام پرتقال ها و خرما هايي که اونجا کاشتن قرمز بودن و بوي گوگرد خوبي هم مي دادن ، درست بوي موهاي مامانم ، بوي آهن کوچکي رو که همراه يک استخون براي مادرم آوردن ، نه مادرم نبود ، مادربزرگم بود ، استخون و آهن رو مادربزرگم گرفت ، درست شبيه عکس توي اتاق بود ، موهاش سفيد بود و بوي گوگرد مي داد

چين اخم ها شم ، هيچ وقت باز نشد

صداي سفيد شدن موهايش هم بوي گوگرد مي داد

او صدام بود و منم ............. ، نه ، او هميشه عراقي بود و من ، خودم بودم ، هميشه هم او مي مرد ،

قدر جان کندنش را دوست داشتم ، جان کندنش بوي خوبي مي داد

حتي صرعش هم بوي گوگرد مي داد ، آن موقع که به مغز زمين خورد هم جان کندنش بوي خوبي مي داد
چشمک زن هاي قرمز آمبولانس ، روي ديوار خاکستري سايه مي انداختن ، مثل مار مي رقصيدن ، صداي جيغشان را دوست داشتم ، گاهي هم ، با صدايشان مي رقصيدم

صداي خوبي داشتن ، رنگ قرمزشان هم دوست داشتني بود

همه جا تاريک بود ، پشت اون سوراخ هاي قهوه ايي ، تنها نوري که نفوذ مي کرد ، نور همين ها بود که برق - برق مي زدن ، چشماي منم همراهشان دو - دو مي زد ، چه صداي داشتن

گريه مي کردم ، مامانم بغلم کرد و گفت :- شجاع باش ، قهرمان من –

من حالا شجاع بودم ، همان قهرمان تو

دستهام مي لرزيد ، شيشه اتاقمم مي لرزيد

شيشه پودر شد ، خونمونم پودر شد ، قلعه هاي گلي توي حياط هم ، که من ساخته بودم همراه بغضم ، وقتي بچه مدرسه اي ها به هم سنگ مي زدن و مي گفتن - بچه جنگ زده - ، پودر شد وقتي هم فرار مي کرديم يکي از دستهام پودر شد


البته بعدا معلوم شد من مادرزادي دست نداشتم ، يعني همه ، اينطور وانمود کردن ، براي منم چه فرقي مي کرد ! ، عروسکهام و سربازاي پلاستيکمم دست نداشتن

قفل در اين نرده ها ، بالاتر از آن بود که دست کسي برسد

امروز ، قفل نرده ها باز بود ، اما چه فرقي مي کرد ! ، من جايي نداشتم

بوي خوبي مي آمد ، از لاي نرده ها ، شش هايم را پر از بوي گوگرد مي کنم

صداي آشنايي مي گويد: - جنگ ، آغاز شد –

بند پوتين هايم را محکم مي کنم -خلقت جنگيه ، تقصيري نداري ، برادرت که دنيا اومد ، پدربزرگت توي گوشش اذان گفت –

سلام جنگ.

   1   2
تاريخ ارسال :  جمعه 1 آذر 1387
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385