قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

مرسده ماني برفی و کلاغه
   1   2   3

یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود ، یک خونه ای بود که یک پیرمرد و یک پیرزن در آن زندگی میکردند، تمام بچه های آنها سر زندگی خودشان بودند و آنان خیلی احساس تنهایی می کردند . تا اینکه یک روز پیرمرد یک بچه گربه 20 روزه را پیدا کرد و به خانه آورد. آنقدر ین گربه زیبا بود که اسم او را برفی گذاشتند .از او خیلی مراقبت کردند تا اینکه بزرگ شد و توانست خودش غذا بخورد . آن بچه گربه هم به آنان انس گرفت و پهلوی آنان ماند . آن دو هر وز برای برفی غذا می گذاشتند ،او غذایش را می خورد و مقداری از غذایش باقی می ماند. دو کلاغ نر و ماده که در همان نزدیکی لانه داشتند آن باقی مانده غذا را با خود برای جوجه شان میبردند .کم کم باعث شد که آن دو به برفی عادت کردند خیلی راحت در آن خانه میآمدند و میرفتند . پیرمرد و پیرزن نگران برفی بودند ولی وقتی میدیدند که آن کلاغها با او کاری ندارند اجازه میدادند که آن دو به خانه آنها بیایند .
تا اینکه بچه کلاغ بزرگ شد و توانست از لانه بیرون بیاید و کمی پرواز کند .آن روز، روز بسیار عجیبی برای برفی، و آن پیرمرد و پیرزن بود ،چون تابه حال ندیده بودند که کلاغی اینطور با یک گربه رفتار کند .برای خود برفی هم صحنه هراس انگیزی بود ، چون بطور طبیعی آن دو دشمن یکدیگر بودند.آن روز طبق معمول همیشه برفی از روی ماشین روی دیوار پریده بود و داشت اطرافش را نگاه میکرد، متوجه سه کلاغ شد که بر روی دیوار پریدند، یکی از آن سه خود را به پشت برفی رساند و آن دیگری در جلوی او قرار گرفت به صورتی که برفی نمی توانست از جایش تکان بخورد.برفی با خود گفت : اینجا چه خبره ؟ این کلاغها اینجا چه کار می کنند ؟ نکنه قصد آزار مرا دارند، نمی گذارند که من تکان بخورم ، نمیدانم که چه کار بکنم؟ در این موقع کلاغ سومی که کوچکتر از آن دو بود ،به او نزدیک شد . ترس برفی بیشتر شد و با خود گفت : این از کجا پیدایش شد؟نکنه میخواهند سه تایی بریزند سر من و مرا از بین ببرند؟برفی از وحشت خود را جمع کرده بود و تکان نمی خورد کلاغ کوچک به آرامی به طرف او آمد و گفت: سلام برفی. برفی با تعجب نگاهی به او کرد و گفت: تو؟ به من سلام میکنی ؟ تا به حال شده که کلاغی به یک گربه سلام کند ؟ چه طور به تو اطمینان کنم؟
- همین قدر که اگر پدر و مادرم میخواستند یک بلایی سر تو میآوردند، من از آنان خواستم که با تو کاری نداشته باشند تا من بتوانم با تو حرف بزنم . هرچه باشد بالاخره ما با هم؛ هم سفره ایم هرچه تو خوردی و میخوری، ما هم میخوریم . ما حق نان و نمک سرمان میشود .
- تا به حال دیده ای که گربه ای با کلاغی هم سفره شود و حق نان و نمک پیدا کند . گربه ها و کلاغ ها دشمن یکدیگرند.یک حرفی بزن که من باور کنم.
- حالا که همه چیز در دنیای آدمها تغییر کرده است ، بگذار ما هم تغییری در روابط خود ایجاد کنیم. درست است که دست آدمها به ما نمی خورد ولی دست آنها به غذایی که برای تو می گذارند که میخورد، همان کافیست که ما به حضور تو هم عادت کنیم و اهلی بشویم و دیگر از تو نترسیم.
- حالا بعد از همه این حرفها یی که زدی ، بگو از من چه می خواهی ؟
- من فقط از تو یک چیز میخواهم و آن اینکه بیاییم و با هم دوست باشیم.
- از من نمی ترسی یک موقعی به تو آسیب بزنم و ترا بخورم؟
- تو هیچوقت این کار را نمی کنی . چون کسانی که از تو مراقبت میکنند به اندازه کافی به تو غذا میدهند که با پرنده های دیگر کاری نداشته باشی.
کلاغه کمی نزدیکتر آمد و گفت: اجازه میدهی بالم را بر پشت تو بکشم؟
- مطمئن هستی که نمی خواهی نوک بزنی ؟
کلاغه لبخندی زد و گفت: مطمئن باش که من هیچوقت این کار را نخواهم کرد حتی پدر و مادرم هم چنین نمی کنند ، چون همه ما ترا دوست داریم .

   1   2   3
تاريخ ارسال :  دوشنبه 28 بهمن 1387
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 1 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385