قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سهيل حسيني يك قطره اشك...
   1   2

هيچ چيز برايش نمانده بود...حتي يك قطره اشك.

يك قطره از هزاران قطره اشكي كه بيهوده آنها را هدر داده بود و حالا كه به آنها نياز داشت نبودند تا احساسش را بيان كنند. گويي همه چيز دست به دست هم داده بود تا زجر غير قابل باوري را متحمل شود ...از تيك تيك لعنتي ساعت خانه تا صداي بوق ماشينهاي بيرون از آن خانه ي لعنتي...

با صداي خفه‌اي كه انگار از مسافتي بسيار دور به گوش مي‌رسيد فرياد زد و اما كسي صدايش را نشنيد يا نخواست كه بشنود...

آن موجود آن جلو ايستاده بود درست همان روبرو، جايي كه هميشه بود ولي اينبار چهره‌اش فرق مي‌كرد لبخند زيباي هميشگي‌اش به پوزخند تحقير كننده‌اي تبديل شده بود چشمان درشت و زيبايش به دو كوره آتش تبديل شده بود. بدن انساني‌اش تبديل به كپه‌اي از كثافت شده بود كه دو دست و دو پا از آن بيرون زده بود. صورتش از زشت‌ترين موجوداتي كه تا به حال ديده بود بدتر بود...

سعي كرد فرياد بزند ولي چيزي راه گلويش را بسته بود شايد بغضي ابدي بود كه مانع مي‌شد با تمام وجود خود را خالي كند شايد بهتر بود كمك مي‌خواست ولي كسي در آن لحظه نمي‌توانست او را نجات دهد ديگر دير شده بود ...

به طرفش دويد؛ به طرف آن حيوان پست. شايد هم به طرف انساني كه بسيار شبيه حيوان بود. برخلاف روز اولي كه او را ملاقات كرده بود نگاهش پر از كينه و نفرت بود و با آتش نگاهش او را ميسوزاند... شايد شيطان بود شايد هم نبود...!

ظرف چيني بزرگ را با تقلاي بسيار از روي ميز برداشت و به طرفش پرتاب كرد. اون هنوز آنجا بود و مي‌خنديد. با لبهاي بسته مي‌خنديد ولي صداي خنده‌اش از گوشخراشترين خنده‌ها آزاردهنده‌تر بود.

چيني از چند سانتيمتري سرش گذشت ولي حتي پلك هم نزد منتظر بود.

بوي نفرت را حس مي‌كرد.

بوي كينه

بوي خشم

بوي كثافت

بوي گنديده زباله

بوي بدترين چيزهايي كه روي زمين وجود داشت.

آنها را با تمام وجود مي‌مكيد و خود را تغذيه مي‌كرد مثل زالو هرلحظه چاقتر مي‌شد و از شكار خود لذت مي‌برد...

دوباره دويد هر قدم كه به آن موجود نزديكتر مي‌شد گويي چند قدم از او دورتر مي‌شد با تمام وجودش فرياد مي‌كشيد ولي صداي فريادش تنها مثل وزوز پشه‌اي بود كه گوش را آزار مي‌داد.

روي زمين افتاد...

او هنوز آنجا با نگاه شيطانيش ايستاده بود.

نمي‌توانست بلند شود هيچ قدرتي برايش نمانده بود رو به آسمان دراز كشيد سقف كنار رفت و منظره‌اي از آسمان را به نمايش گذاشته شد...

تاريك تاريك بود شايد تاريكتر از تاريك بود دريغ از يك ستاره و يا باریكه‌اي از نور...

تاريكي پايين و پايينتر مي‌آمد همه چيز از سر راهش كنار مي‌رفت و يا تاوانش را پس مي‌داد... تاريكي آن را مي‌بلعيد...

آن موجود حيواني باز هم حركتي نكرد گويا اين صحنه ها را بارها و بارها ديده بود و با يادآوري خاطرات شيرين گذشته تنها لبخند ميزد...

تاريكي به سقف رسيده بود و او حتي ناي تكان دادن دستهايش را هم نداشت...

اميد

عشق

محبت

همه چيز مرده بود مثل هرچيز ديگري كه يك روز تمام مي‌شد آنها هم تمام شده بودند.

   1   2
تاريخ ارسال :  جمعه 7 مهر 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385