قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

روژان درخشي قصاص عادلانه
   1   2   3
قصاص منصفانه دينا از بين زن هاي تو حياط،مادربزرگش را پيدا كرد و شاد و بي پروا از پنجره داد زد: مامان بزرگ چندبار بهتون بگم امروز همه تلفن ها براي شماست. زن سرتاپا سفيد پوشيده بود،با سرو حركت چشم، از نوه اش پرسيد كي زنگ زده؟ دينا : يه خانم،معلومه خيلي منتظر زيارت حاج خانمه. همه خنديد. يكي از خانم ها همين طور كه مشغول هم زدن غذاي تو ديگ بود،از دينا خواست يكبار ديگر همه ظروف و قاشق،چنگال و ليوان و ... را با دخترش بشمارند. مادربزرگ: الو... صدا: زيارتتون قبول حق. حاج خانم، ... مكث كرد. - ميدونم تا حالا منو شناختي. زن منتظر جواب يا حرفي از پيرزن نموند. صدا: آره.منم... همون مادر داغدار.من ميدونستم،ميدونستم اعدام بچه ام اشتباه بود. تو پسرمو به كشتن دادي.توي سنگدل.پسرت زنده اس.به جاي اينكه دنبال پسرت بگردي، يه آلبوم عروسي ورداشتي كه بيا پسرو عروسم رو ببين.بيا ببين پسر مستت چه دسته گلي رو پرپر كرد.خونواده عروست رو يادته، پسر جوونمو ،حال زار منو، ديدن، ... رضايت دادن. گريه امانش نداد. با هر سعيدي كه مي گفت،آهي مي كشيد. بريده بريده آدرس مغازه اي را به پيرزن داد كه چند روز پيش، پسر مرده اش، امير، اونجا كارمي كرد. ** ماشين داشت به آدرس نزديك ميشد. به عكس توي دستش نگاه كرد. تو ذهنش قيافه پسرش رو ميساخت،مردي كه الان، 17 سال از اين عكس بزرگتر. خدايا ...، يعني مي شود... !؟ قبل از اينكه راننده آژانس بخواهد بگويد اينجاس،پسرش رو اون طرف خيابون ديد.جلوي در ورودي پاساژ.بسته اي را با مردي عقب پژو انداختند.مادر سريع خود را رساند.صداي فرزندش بعد اين همه سال او را مطمئن كرد.صداي خفه مادر كه به ناگه فرياد زد: امير... مرد ديگر به طرف زن برگشت. انگار كه امير صداي مادر را نشنيده باشد،بي اعتنا، سوار ماشين شد و رفت. -امير... زن با آدرس و عكس و يك دنيا از خاطرات امير و زيبا عروسش وارد مغازه شد. مردي پابه سن گذاشته، مشتري ها راه مي انداخت. بعد اينكه مرد پرسيد،بفرماييد خانم، زن سلام كرد و عكس را به مرد نشان داد وگفت: امير، پسرم. لرزيد، شايد از بي اعتنايي امير، شايد از حرفهاي مادر سعيد، يا شايد ... چيزي نمانده بود بيفتد كه مرد صندلي را براي نشستنش جلو كشيد. رو به عكس، از مرد پرسيد: من دنبال پسرم هستم. به من گفتن اين مغازه ديدنش.خودمم الان ديدمش. بر مي گرده...؟ مرد: دامادم رو مي گيد...! مرد تازه فهميد چي شنيده: اما خونوادشو سالها پيش از دست داده. زن پريد وسط حرفش: توي تصادف... مرد: بله...، زن،دختر و مادرش... مكث كرد. خود مرد هم نشست: شما گفتيد مادرش ايد؟ زن: نه، من و دخترش زنده ايم. اصلا تو ماشين نبوديم. يادمه پسرم اون روز خيلي اصرار به بردن منم كرد.كاش ميرفتم. زن برگشت به اون روزا كه خيلي وقت بود ازشون حرفي نزده بود. ادامه داد: پسرم ميخواست از يه ورشكسته همه زميناشو عوض طلبش بگيره.زميناي كشاورزي بود كه چند تا خونواده فقير و ندار روش كار ميكردن. ته دل راضي به گرفتن زمينا نبوديم نه من نه عروسم. اما امير همه اش سي سال داشت با آرزوهاي بزرگ.دخترش يه سال و دوماهه بود.پيش من گذاشتن و دوتايي رفتن براي معامله و ديدن زمينا و .... هييي... دو روز بعد،پسري كه باهاشون تصادف كرده بود،اعتراف كرد، دوتا جسد سوخته ته دره رو نشون داد.لباسا، مدارك، ماشين... حتي كالبدشكافي و كشف هويت و... -يعني پسرم زنده اس...!؟ مات و مبهوت وامانده بود. مرد: برادرم پسر شما... روي كلمه شما مكث كرد،انگار هنوز باورش براي او آسانتر از زن نبود. نگاه منتظر زن ادامه واقعيت را از مرد مي خواست.
   1   2   3
تاريخ ارسال :  شنبه 19 ارديبهشت 1388
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385