قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

آناهیتا مقیمیان عشق ماندگار
   1   2

هر نیشتر سوزنی که به بازویش می خورد ،نام عشقش را در دل جاری می کرد و درد سوزن را بی اثر.

صدای رفیقش او را به خود آورد"بیا....تموم شد."

پسر لبخندی زد و نگاهی به بازوش انداخت و زیر لب آهسته زمزمه کرد:"شقایق".

رفیقش درحالیکه به دیوار پشت سرش تکیه می داد با تمسخر پرسید:"حالا ارزششو داره؟!"

پسر پوزخندی زد و روی زمین دراز کشید .آهی از نهادش بلند شد وگفت:"لامصب ،قبلا اسمشُ روی قلبم خال کوبی کرده".

با عجله بلند شد و به سمت لباسش که گوشه اتاق روی زمین افتاده بود رفت و درحالیکه لباسهایش را می پوشید گفت:"امرزوم باهاش قرار دارم، می رم بهش نشون می دم. اونوقت می فهمه که چقدر عاشقشم."

با دکمه های نیمه باز و بسته، از در بیرون رفت و کنار موتور کمی ایستاد و موهایش را در آینه درست کرد و دکمه هایش را کامل بست و سوار موتور شد و راه افتاد.

در راه هزارو یک جور فکر از سرش می گذشت که ،اگر محبوبش بازویش را بببیند چه می گوید و چه کار می کند؟!

به خانه رسید .در خانه لباس بهتری پوشید و سروضعش را مرتب کرد.به سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت .کمی مکث کردو دوباره گوشی را گذاشت.کلید موتور را که، انداخته بود روی میز وسط حال برداشت و به طرف در رفت.صدای مادرش از توی آشپزخانه بلند شد که با فریاد پرسید:"دوباره کجا؟!"

پسر بی اهمیت به سوال مادرش، سریع از در خارج شد و سوار بر موتور به سمت خانه دختر رفت.

به سرکوچه دختر رسید و همانجا منتظرایستاد تا دختراز خانه اش خارج شود.دراین مدت که چشم به در دوخته بود، خاطرات زیادی مثل فیل سینمایی از جلوی چشمش گذشت .ازهمان روز اول آشنایی شان و اولین سلامی که تو چت به او گفته بود و صدایش با همه دخترهای دیگر فرق داشت ،همه قرارهایشان را که تقریبا درهمه مکانهای عاشقانه شهر گذاشته بودند، تمام مسیر کتابخانه تا کلاس کنکور،و کتابخانه تا چند فرسخی خانه اش را که همیشه مجبور بود از ترس اینکه مبادا او را بادختر ببیند دردورترین مسیر نزدیک خانه اش او را پیاده کند که حالا دیگر همه جای مسیر را مثل کف دستش حفظ شده بود و تا الان که دلش می خواست قبل از آنکه دختر کنکور قبول شود به او بگوید که دوستش دارد و می خواهد با او ازدواج کند ،شاید بعد از اینکه دختر در کنکور قبول می شد دیگر خانواده دختر او را به او نمی دادند.

و همین افکاری که مثل همیشه ذهنش را پر می کردند، به او این شهامت راداده بود که با اینکه قرارش جلوی کتابخانه بود، برای اولین بار به سرکوچه آنها بیاید ودیگر برایش مهم نبود، کسی او را با دختر ببیندیا نه.

مدتی زیادی طول نکشید که محبوبش به همراه دختردیگری از خانه شان بیرون آمد و به سمت ابتدای کوچه راه افتادند .

افکار پسر از هم پاشید و سرتاپا چشم شد وگوش تا عشقش را بهتر ببیند و بهتر بشنود.وقتی دختر به سرکوچه رسید دختری که به همراهش بود از او جدا شد و در حال نیم رخ به سمت عقب برگشت و گفت:خداحافظ لیلا....

این صدا مثل پتک ناگهان در سرش کوبیده شد.لیلا؟!.....

وقتی دختر دومی از او جدا شد .خودش را به محبوبش رساند و صدا زد:"شقایق"

دختر توجهی نکرد .خودش را به روبه روی اورساند و گفت:"اسم تولیلاست؟!

دختر که از تعجب چشمانش گرد شده بود پرسید :"تو اینجا چه کار می کنی؟!"

پسر در حالیکه صدایش می لرزید با لحن تند و عصبی گفت:"ازت پرسیدم اسمت لیلاست؟!"

دختر مِن مِن کنان در حالیکه لبخندی مثل همیشه هنوز بر روی لبانش بود.

   1   2
تاريخ ارسال :  چهارشنبه 18 مرداد 1391
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 2 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385