قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

فايزه سادات حسيني يک روز باحالتر

صبحانه ام را خوردم . روز زياد جالبي به نظر نمي آمد با خودم گفتم : امروز هم مثل ديروز است . اين روز ها همه چيز تكراري است . »مامان گفت : مي توني يكم بري بيرون با بچه ها بازي كني تا حال و حوات عوض بشه . شايد اون موقع حوصله ات بيايد سر جايش . يك كيلو پياز سيب زميني هم بخر» من هم لباس هام رو پوشيدم و بيرون رفتم . ولي برعكس هميشه با بي تفاوتي از جلوي خانه ي دوست و همبازي هميشگي ام غزاله رد شدم و به راهم ادامه دادم . با خودم گفتم : بد هم نيست يكروز ما در كوچه و خيابان راه بيفتيم و دنبال اتفاق هاي جديد و متفاوت بگرديم . » تصميم گرفتم براي اينكه با يك تير دو نشان بزنم از مسیر پارك بروم تا تفريحي هم كرده باشم . —خب طبق عادت اول از همه رفتم و با وسايل بازي پارك ، كمي بازي كردم . بعد كه ديدم كم كم دارم خسته مي شوم تصميم گرفتم به خانه بر گردم . ديگه بيشتر از اون نمي تونستم سر پا وايسم . توي اون روز گرم تابستوني اون همه بازي كردن و بالا و پايين پريدن واقعا آدم رو خسته مي كرد . توي مسير با كاج هاي خشك روي زمين بازي مي كردم . با دقت آن ها را نگاه مي كردم تا ببينم كدام يك به كجا مي رود . يكي ديگر از كاج ها را شوت كردم ولي نتوانستم ببينم كه كجا مي رود . كمي كه دنبالش گشتم پيدايش كردم. رفتم كه برش دارم كه ديدم يك جوجه ي ياكريم آن جا روي زمين افتاده!. آن روز ها در مدرسه مسابقه ي عكاسي داشتيم و من با خودم گفتم كه خيلي خوب مي شود اگر بتوانم از مادر اين ياكريم وقتي دارد به جوجه اش غذا مي دهد عكس بگيرم . كمي صبر كردم . حدودا 40 دقيقه شده بود كه انجا منتظر بودم . ولي معلم مان گفته —بود كه مادر پرنده ها هر بيست دقيقه يك بار به آن ها غذا مي دهد . ولي آن موقع هنوز خبري از مادر جوجه نبود . پس يك تصميم باحال گرفتم و جوجه رو برداشتم و بردم خونه . توي راه همه يه جور خاصي نگاهم مي كردند ولي براي من مهم نبود . تا اينكه رسيدم خونه . جوجه رو گذاشتم روي جاكفشي و خودم زود رفتم و جعبه ي كفشم را آوردم . سريع چند تا سوراخ روي جعبه درست كردم و پرنده ام رو گذاشتم توش . آخيش . بالاخره يك نفس راحت كشيدم . حالا ديگه جاش امن بود . وقتي رفتم تو مامان گفت دخترم پياز سيب زميني خريدي ؟ » من هم چه جوابي به غير از نه مي تونستم داشته باشم . ولي يكدفعه يك فكر خوب به ذهنم رسيد و گفتم : ولي الان ميتونم برم بخرم . » و بعد بدو بدو به سمت مغازه رفتم . ولي با جعبه ي ياكريم . اول رفتم جلوي در خانه ي غزاله اين ها و ياكريم رو دادم به اون و بهش گفتم : سلام غزاله جون . من اين پرنده ي بيچاره رو از توي پارك پيدا كردم . مي دونم كه تو پرنده ها رو دوست داري . برعكس مامانم . حالا مي شه يه لطفي در حق من بكني ؟ اگه مي شه اين پرنده رو تا شب نگه دار . وقتي بابام اومد مي ام ازت بگيرمش . چون بابام بهم اجازه مي ده نگهش دارم . » غزاله هم كه آرزويش اين بود كه يك پرنده توي خانه داشته باشد زود قبول كرد . من هم با خيال راحت به سمت مغازه رفتم تا پياز سيب زميني بخرم . بعد با پياز سيب زميني ها برگشتم خونه و تا شب يه جوري سر خودم رو گرم كردم وقتي بابا رسيد خونه يه سلام كردم و دويدم تا خونه ي غزاله و بعد از يك تشكر كوچولو پرنده ام رو آوردم توي خانه ي خودمان . بابا —ازديدن يك پرنده ي ناز و كوچولو ذوق زده شد . مامان هم اونقدر ها هم كه فكر مي كردم از پرنده ها بدش نمي امد . خيلي خسته بودم . روي تخت دراز كشيدم . وقتي فكر كردم ديدم كه موفق شده ام يك روز جالب رو درست كنم . يه روز باحال تر!

تاريخ ارسال :  چهارشنبه 22 شهريور 1391
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
دوشنبه 2 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385