قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

احمدرضا سليماني گرگ و ميش خاطره هاي نيمه تمام
   1   2

به نام پروردگار

فیلمنامه : گرگ و میش خاطره های نیمه تمام
نویسنده : احمدرضا سلیمانی

صحنه يكم

داخلي – نيمه شب – سالن پذيرايي خانه

قاب فضاي تاريك سالن پذيرايي خانه‌اي را به تصوير مي كشد كه نور ضعيف مهتاب از پنجره‌اي به داخل مي‌تابد . تلويزيون روشن است اما تصوير برفك نشان مي‌دهد . صداي گريه ضعيف زنانه‌اي خارج از قاب زير صداي خش خش برفك تلويزيون به گوش مي‌رسد . روي مبل‌ها لباس هاي به هم ريخته كودكانه ريخته شده است . قاب در مسير خود به در آشپزخانه مي رسد كه نور بي رمق چراغ اش از در نيمه باز به بيرون مي پاشد .

صحنه دوم

داخلي – نيمه همان شب – آشپزخانه

پيرمرد ( 60 ساله موهاي به هم ريخته و ريش اصلاح نشده ) و پسر بچه ( 5 ساله موهاي شانه كرده پيراهن يقه سناتوري سفيد بر تن ) روبروي هم پشت ميز غذاخوري چهارنفره‌اي نشسته‌اند . روي ميز خالي و فضاي آشپزخانه مملو از ظرف‌هاي نشسته و غذاهاي نيمه خورده و زباله‌هاي جمع نشده است . پسر بچه با لبخندي زيبا و نگاهي مهربان به پيرمرد نگاه مي كند . پيرمرد اما عصبي است و با انگشتان در هم گره كرده‌اش بازي مي كند .

پيرمرد : [عصبي سرش را پائين انداخته و بغض‌اش را فرو مي‌خورد] ... بعضي وقتا ... اگه راستش رو بخواي بيشتر وقتا ... دلم مي خواد بميرم ... [بلند شده ، به سمت يخچال مي‌رود و يك ليوان شير ريخته و پشت ميز بر مي‌گردد . نگاهي به ليوان شير مي اندازد . مي‌نشيند و ليوان شير را به طرف پسر بچه روي ميز هل مي‌دهد] ... بخور بابا . امشب موقع خواب يادت رفت شيرت رو بخوري . حالا كه بيدار شدي... [پسر بچه دستان‌اش را دور ليوان مي گيرد] داشتم مي‌گفتم كه اين روزا چقدر دوست دارم بميرم ... [پسر بچه سرش را پائين مي‌اندازد . لحظاتي مكث مي كند و دوباره با همان نگاه مهربان و لبخند زيبا سرش را بلند مي‌كند و به پير مرد نگاه مي‌كند ] ... والا ... ديگه وقتشه ...

پسر بچه : [نگاه مهربان اما لحن غمگين ] ... ولي من دوست ندارم ... [ليوان شير را نخورده به سمت پير مرد روي ميز هل مي دهد]

پيرمرد : [به ليوان شير خيره شده و آه بلندي مي‌كشد] ... به اندازه كافي زنده بودم ... [پسربچه نگاهي به پنجره آشپزخانه مي اندازد . پير مرد مسير نگاه پسر بچه را دنبال مي‌كند] ... تا حالا هواي گرگ و ميش ديده بودي ؟

پسر بچه : [نگاه‌اش هنوز به بيرون است] نه ...

پيرمرد : [سر مي‌چرخاند ] ... حق داري دلت چيزي نخواد ... تو هواي گرگ و ميش نفسم نميشه كشيد ، چه برسه ...

پسر بچه : [حرف پير مرد را قطع مي كند و به چشمان‌ او خيره مي شود] ... ولي من دوست ندارم ...

پيرمرد : [از سماجت پسر بچه عصباني شده و انگشت اشاره‌اش را به سمت او مي گيرد ] ... دفعه بعد از توي رختخوابم تكون نمي خورم ... حالا ببين ... [پسر بچه لبخندي مي‌زند.به آرامي ليوان شير را جلو كشيده،با دو دست برداشته و شير را مي خورد.پيرمرد آرام گرفته و به صندلي اش تكيه مي دهد]

صحنه سوم

داخلي – روز - آشپزخانه

پيرمرد تنها - پشت ميز چهارنفره در حالي كه سرش را روي ميز گذاشته به خواب رفته است .

   1   2
تاريخ ارسال :  پنجشنبه 23 شهريور 1391
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 26 آذر 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385