قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

علي چنگيزي باران در يک روز گرم
   1   2   3   4

هواشناسی اعلام کرد باران می آید. زنش گفت روز مناسبی برای پیاده روی و خرید نیست و نرود. خودش فکر کرد هواشناسی بی‌ربط می‌گوید زیاد اعتقادی به هواشناسی و خبرهایش نداشت. گفت: چی بخرم؟ زنش گفت: چتر ببر خیس می‌شوی. نبرد، فکر کرد باران نمی‌بارد، خیس هم نمی‌شوم، بعلاوه دستم باز است تا هر چی دلم می‌خواهد، بخرم.

هوا گرم بود و کمی شرجی و خورشید وسط آسمان گر گرفته بود. پایش را که بیرون گذاشت رطوبت هوا روی تنش نشست. فکر کرد از چه راهی بروم. همیشه این فکر را می‌کرد و همیشه هم از یک راه می‌رفت و تنها از یک جا خرید می‌کرد سی سال بود همین کار را می‌کرد. از خیابان رد می‌شد و توی پیاده رو تا جایی که چنارها و سایه‌هایش بودند می‌رفت و در انتها تنها بقالی رجب دیده می‌شد با ستونی از شیشه‌های نوشابه و نان‌های ماشینی و بسته‌های نمک که همیشه خدا دم در ولو بود و هیچ کس به صرافت این نمی‌افتاد که یکیش را کش برود هر چند به درد کسی هم نمی‌خورد اگر نه رجب توی صد تا سوراخ قایمش می‌کرد به نظرش رجب گدا گوری بود هر چند واقعا درآمدش بد نبود  اما چه فایده که عین سگ زندگی می‌کرد. سی سال بود با رجب دوست بود و ازش خرید می‌کرد و تمام سال‌ها ازش بدش می‌آمد. به ساعتش نگاه کرد حوالی ظهر بود. غالبا رفت و آمدش دو ساعت طول می‌کشید. فکر کرد: هوا خوب است، خوب، و برای این که مطمئن شود اتفاقی نمی‌افتد پیش خودش گفت: باران، آن هم این وقت سال؟ چه مزخرفاتی بعلاوه تا ناهار بر می‌گردم خانه، بعدش هر چی می‌خواهد بشود شاید طرف‌های عصر که هوا یک کم خنک می‌شود باران بزند اما حالا بعید است.

سایه چنارها خنک و بلند بود وتنه بلندشان روی پیاده رو کج شده بودند و برگ‌های خوش فرمشان توی باد پیچ و تاب می‌خورد و تنه بلند و باریک‌شان با یک نسیم کوچک موج بر می‌داشت و هرچه باد شدیدتر می‌شد موج برداشتن شان بیشتر و بیشتر می‌شد و حسابی لنگر می‌‌انداختند، سایه درخت‌ها روی زمین تلوتلو می‌خورد. سرعت وزش باد سریع‌تر و سریع‌تر شده بود فکر کرد: بد جوری طوفان شده است و هنوز نیم ساعتی بیش‌تر نبود که از خانه  بیرون زده بود و لااقل یک ساعت و نیم دیگر راه داشت و دو دل شد که برگردد. اما باران آن هم این وقت سال؟

 ابرها انگار پشت خاکریزی پنهان شده باشند یک دفعه داشتند سر می‌ر‌سیدند به سرعت به شهر نزدیک شدند و عین یک گردباد بزرگ آسمان را در می‌نوردیدند و عین برق و به یک چشم به هم زدن روی سر شهر را گرفتند و روی سایه درخت‌ها و بدنش و حتا روی مغازه رجب، سایه انداختند و خورشید را پشت تیر‌گی‌شان پنهان نمودند.

   1   2   3   4
تاريخ ارسال :  جمعه 12 آبان 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385