قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش گربة شيرافكن
   1   2   3

برگرفته از چهل قصه به كوشش تورج ا... قوچاني

روزي, روزگاري دهقاني گربه اي داشت كه از بدجنسي لنگه نداشت.

يك روز دهقان از دست گربه كلافه شد. او را گرفت بد به جنگل و به امان خدا رها كرد. گربه راه افتاد تو جنگل. رفت و رفت تا به روباهي رسيد.

روباه همين كه گربه را ديد انگشت به دهان ماند كه اين ديگر چه جور جانوري است و با خودش گفت «سال هاي سال است در جنگل زندگي مي كنم و تا حالا چنين جانوري نديده بودم.»

بعد رفت جلو. از ترس تعظيم كرد و گفت «اي جانور رشيد و زيبا, بگو ببينم است شريفتان چيست و از كجا مي آيي؟»

گربه شستش خبردار شد كه روباه از او ترسيده. كش و قوسي به كمرش داد؛ دستي به سبيل هاش كشيد و گفت «اسمم گربة شيرافكن است و از جنگل هاي دور مي آيم.»

روباه گفت «چه افتخاري! جناب گربة شيرافكن. قدم رنجه بفرماييد و مهمان اين حقير باشيد.»

و گربه را با احترام به خانة خودش برد.

روز بعد, روباه براي تهية غذا رفت بيرون و گربه ماند تو خانه.

روباه در جنگل اين ور و آن ور مي رفت و دنبال خوراك مي گشت كه به گرگي رسيد.

گرگ گفت «روباه جان! اين روزها خيلي كم پيدايي. هيچ معلوم است كجايي؟»

روباه گفت «شوهر كرده ام!»

گرگ پرسيد «به كي؟»

«به يكي كه از جنگل هاي دور آمده و اسمش گربة شيرافكن است.»

«مي شود ايشان را ببينم و با او آشنا شوم؟»

«كار نشد ندارد! اما بايد اول سبيلش را خوب چرب كني.»

«چطور؟»

روباه گفت «شوهرم خيلي غيرتي است و اگر از كسي خوشش نيايد در يك چشم به هم زدن يك لقمة چپش مي كند و تا حالا هيچكي جرئت نكرده بدون هديه بيايد به حضورش.»

و از گرگ جدا شد و رفت تا به خرس رسيد.

خرس تا چشمش افتاد به روباه, گفت «روباه جان! پارسال دوست, امسال آشنا. خيلي وقت است پيدات نيست.»

روباه فت «چه كنم! شوهرداري فرصت برايم باقي نگذاشته.»

خرس پرسيد «مگر شوهر كرده اي؟»

روباه گفت «بله.»

«به كي؟»

«به يكي كه از جنگل هاي دور آمده و اسمش گربة شيرافكن است.»

«مي شود من را با او آشنا كني؟»

روباه گفت «چرا نشود. خودم ترتيب كار را مي دهم. اما, بد نيست بداني كه شوهرم خيلي بدقلق است و در ديد و بازديدها اگر كسي خوب شرط ادب به جا نياورد و رضايت او را جلب نكند, زود به رگ غيرتش برمي خورد و تند او را مي گيرد و در يك چشم به هم زدن مي خورد.»

خرس گف «اي داد بي داد! پس چه كار بايد كرد كه بدون خطر و بي دردسر او را ببينم.»

روباه گفت «هدية به دردبخوري تهيه كن و بيا به ديدنش. اين طوري بلكه بخت يارت باشد و جان سالم به در ببري.

   1   2   3
تاريخ ارسال :  سه شنبه 23 آبان 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 1 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385