قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش قصة رمال باشي دروغي
   1   2   3   4   5

برگرفته از چهل قصه به كوشش تورج ا.. قوچاني

در زمان قديم زن و شوهري زندگي مي كردند كه خيلي فقير بودند و دو ماهي مي شد كه زن از بي پولي نرفته بود حمام.

يك روز, زن به شوهرش گفت «آخر تو چه جور شوهري هستي كه نمي تواني ده شاهي بدهي به من برم حمام.»

مرد از حرف زنش خجالت كشيد و بعد از مدتي اين در آن در زدن, به هر جان كندني بود, ده شاهي جور كرد و داد به او.

زن اسباب حمامش را ورداشت و راه افتاد. به حمام كه رسيد ديد حمام قرق است. از حمامي پرسيد «كي حمام را قرق كرده؟»

حمامي گفت «زن رمال باشي.»

زن گفت «تو را به خدا بگذار من هم برم لا به لاي كنيزها و دده ها بنشينم و حمام كنم. خيلي وقت بود مي خواستم بيام حمام و پولي تو دست و بالم نبود.»

حمامي دلش به حال زن سوخت و او را راه داد. زن رفت گوشه اي نشست و مشغول شد به شست و شوي خودش. در اين حيص بيص ديد كنيزها با سلام و صلوات زن بدتركيب و نكره اي را كه بلند بلند آروغ مي زد, آوردند به حمام.

زن بيچاره تا چشمش افتاد به هيكل نتراشيدة زن رمال باشي, سرش را بلند كرد به طرف آسمان و گفت «خدايا به كرمت شكر. من با اين حسن و جمال و قد و قامت دو ماه به دو ماه هم نمي توانم بيايم حمام, آن وقت بايد براي اين زن بدتركيب حمام را قرق كنند و او با اين جاه و جلال و دم و دستگاه به حمام بيايد.»

بعد, هر طوري بود خودش را شست و شويي داد. از حمام درآمد و رفت خانه.

شب, وقتي شوهرش آمد خانه, حكايت حمام رفتن زن رمال باشي را تمام و كمال براي او تعريف كرد وآخر سر گفت «اي مرد! تو هم از فردا بايد بري و رمال بشوي.»

مرد گفت «مگر زده به سرت. من كه از رمالي چيزي سرم نمي شود.»

زن گفت «خودم كمكت مي كنم. الا و للا تو از فردا بايد رمال بشوي.»

خلاصه! هر چه مرد به زنش گفت از عهدة اين كار بر نمي آيد, زن زير بار نرفت و آخر سر گفت «يا تخته و رمالي يا طلاق و بيزاري.»

مرد هر چه فكر كرد ديد زنش را خيلي دوست دارد و چاره اي ندارد كه حرفش را قبول كند. اين بود كه نرم شد و گفت «اي زن! پدرت خوب! مادرت خوب! مگر به همين سادگي مي شود رمال شد.»

زن گفت «آن قدرها هم كه تو فكر مي كني مشكل نيست. فردا صبح زود مي روي بيل و كلنگ را مي فروشي. پولش را مي دهي يك تختة رمالي و دو سه تا كتاب كهنة كت و كلفت و مي روي مي نشيني يك گوشه مشغول رمل انداختن مي شوي. هر كه آمد گفت طالع من را ببين, اول كمي طولش مي دهي, بعد مي گويي طالع تو در برج عقرب است و عاقبت چنين مي شوي و چنان مي شوي.»

مرد گفت «آمديم مشكل يكي و دو تا را شانسي رفع و رجوع كرديم, آخرش چي؟ بالاخره مي افتيم تو دردسر.»

زن گفت «آخر هر كاري را فقط خدا مي داند. نترس! خدا كريم است.»

صبح زود, مرد بيل و كلنگش را ورداشت برد فروخت و با پولشان اسباب رمالي خريد و رفت نشست در مسجد شاه.

چندان طول نكشيد كه جلودار پادشاه آمد سراغش و گفت «جناب رمال باشي.

   1   2   3   4   5
تاريخ ارسال :  سه شنبه 23 آبان 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385