قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش بزي
   1   2   3   4   5   6   7   8

برگرفته از "چهل قصه" به کوشش تورج الله قوچانی 

روزي بود؛ روزگاري بود. خياطي بود كه در اين دار دنيا سه پسر داشت و هر سة آن ها در دكان خياطي وردستش بودند.

روزي از روزها, خياط بزي خريد و با پسرهاش قرار گذاشت هر روز يكي از آن ها بز را ببرد صحرا بچراند تا صبح به صبح شيرش را بدوشند و قاتق نانشان كنند.

روز اول, پسر بزرگ بز را برد صحرا تو سبزه ها چراند و غروب كه شد از بزي پرسيد «بزي! خوب سير شدي؟»

بز گفت «بله! آن قدر خورده ام كه تو دلم به اندازة‌يك برگ جاي خالي باقي نمانده.»

پسر گفت «حالا كه اين طور است بريم خانه.»

و طناب بزي را گرفت و آوردش خانه.

خياط از پسرش پرسيد «پسرجان! بزي خوب سير شد؟»

پسر جواب داد «آن قدر خورده كه تو شكمش به اندازة يك برگ هم جاي خالي باقي نمانده.»

خياط براي اينكه خوب مطمئن بشود, رفت تو طويله و از بز پرسيد «بزي! خوب سير شدي؟»

بز گفت «اي بابا! چه جوري سير شدم؟ مگر تو سنگ و سلاخ علف پيدا مي شود؟»

خياط پرسيد «چطور؟»

بز گفت «پسرت من را برد بست وسط سنگ و كلوخ ها. از صبح تا غروب هر چه اين ور جستم و آن ور جستم علفي گيرم نيامد كه لااقل مزه اش را بگيرم.»

خياط اوقاتش تلخ شد. نيم ذرعي را ورداشت رفت سر وقت پسر بزرگش. گفت «اي دروغگو! حيوان زبان بسته را بردي بستي تو سنگ و سلاخ ها و حالا آمده اي دروغ برايم سر هم مي كني.»

پسر تا آمد حرف بزند خياط گرفتش به باد كتك و از خانه انداختش بيرون.

روز بعد, خياط به پسر وسطي گفت «بچه جان! امروز نوبت تو است. بيا مردانگي كن و مثل برادر بزرگت نباش. اين حيوان را ببر تو سبزه ها بچران و تا خوب سير نشده نيارش خانه.»

پسر گفت «اي به روي چشم!»

و بز را برد صحرا و ول كرد تو سبزه ها.

تنگ غروب, پسر ديد بزي ديگر نمي چرد. پرسيد «بزي! چرا نمي چري؟»

بز گفت «آن قدر سير شده ام كه نگاه به علف مي كنم عقم مي گيرد.»

پسر گفت «حالا كه اين طور است بريم خانه.»

و بز را آورد خانه و برد بستش تو طويله.

خياط پرسيد «بچه جان! بزي خوب سير شد؟»

پسر جواب داد «آن قدر خورده كه نگاه به علف مي كند دلش به هم مي خورد.»

خياط پاشد رفت تو طويله و گفت «بزي! خوب سير شدي.»

بزي گفت «اي بابا! چه چيزها مي پرسي تو.»

خياط پرسيد «چطور؟»

بزي جواب داد «مگر به ديوار باغ علف سبز مي شود كه بخورم و سير بشوم؟ پسرت من را برد بست پاي ديوار باغ. از صبح تا غروب هر چه اين طرف آن طرف پوزه كشيدم, چيزي گيرم نيامد.»

خياط اوقاتش تلخ شد.

   1   2   3   4   5   6   7   8
تاريخ ارسال :  سه شنبه 23 آبان 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 2 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385