قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش زور

برگرفته از چهل قصه به کوشش تورج الله قوچانی 

روزي, روزگاري گنجشكي در چلة زمستان از لانه بيرون آمد كه دانه پيدا كند. كمي كه از لانه دور شد, ديد تا چشم كار مي كند بر بيابان از برف سفيد شده و هر جا هم آب بوده يخ بسته.

گنجشك رفت نشست رو يك تكه يخ. اين ور و آن ور نگاه كرد بلكه چيزي گير بياورد. اما هر چه چشم انداخت چيزي پيدا نكرد.

گنجشك كه سردش شده بود و پاهاش حسابي يخ كرده بود به يخ گفت «اي يخ! تو چرا اين قدر زور داري؟»

يخ با تعجب گفت «من زور دارم؟ اگر من زور داشتم حال و روزم بهتر از اين بود و خورشيد آبم نمي كرد.»

گنجشك رفت دم آفتاب نشست. رو كرد به خورشيد. گفت «اي خورشيد! چرا تو اين قدر زور داري؟»

خورشيد گفت «تو چقدر ساده اي. اگر من زور داشتم يك تكه ابر جلوم را نمي گرفت.»

گنجشك رفت سراغ ابر. گفت «اي ابر! چرا تو اين قدر زور داري؟»

ابر گفت «خدا پدرت را بيامرزد. اگر من زور داشتم باد من را به اين طرف و آن طرف نمي برد و مي گذاشت براي خودم يك جا آرام بگيرم.»

گنجشك رفت پيش باد. گفت «اي باد! بگو بدانم چرا تو اين قدر زور داري؟»

باد گفت «برو بابا تو هم دلت خوش است. اگر من زور داشتم كوه جلوم را نمي گرفت.»

گنجشك رفت رو كوه نشستت و گفت «اي كوه! چرا تو اين قدر زور دراي؟»

كوه گفت «عجب حرفي مي زني! اگر من زور داشتم علف رو سرم سبز نمي شد.»

گنجشك به علف گفت «اي علف! تو چرا اين قدر زور داري؟»

علف گفت «زورم كجا بود! اگر من زور داشتم بزي من را نمي خورد.»

گنجشك پريد رفت پيش بزي. گفت «اي بزي! چرا تو اين قدر زور داري؟»

بزي گفت «به حق چيزهاي نشنفته! اگر من زور داشتم قصاب گوش تا گوش سرم را نمي بريد.»

گنجشك رفت سر وقت قصاب. گفت «اي قصاب! چرا تو اين قدر زور داري؟»

قصاب گفت «اي بابا! اگر من زور داشتم موش تو خانه ام لانه نمي كرد و اين همه دردسر برايم درست نمي كرد.»

گنجشك رفت پيش موش. گفت «اي موش! چرا تو اين قدر زور داري؟»

موش گفت «كي اين حرف را زده؟ اگر من زور داشتم گربه من را يك لقمة چپش نمي كرد.»

گنجشك كه ديگر خسته شده بود رفت سراغ گربه و گفت «اي گربه! از بس كه اين ور و آن ور رفتم و از اين و آن پرسيدم ذله شدم. تو را به خدا به من بگو تو چرا اين قدر زور داري؟»

گربه كه ديد گنجشك راست راستي كلافه شده دلش سوخت و همان طور كه دور و برش را مي پاييد و مواظب بود سگ همسايه پيداش نشود, گفت «زور دارم و زور بچه؛ سالي ميزام هفت بچه؛ يكيش آرام جانم؛ يكيش سر و روانم؛ يكيش كفتر پرانم؛ يكيش بي تو نمانم؛ زني مي خوام زنانه؛ پوستين كنه انبانه؛ گذارد كنج خانه؛ پر كند دانه دانه؛ از گندم و شاهدانه . . . »

تاريخ ارسال :  سه شنبه 23 آبان 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 2 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385