قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش بز زنگوله پا
   1   2   3

 برگرفته از چهل قصه به کوشش تورج‌الله قوچانی

يكي بود؛ يكي نبود. زير گنبد كبود غير از خدا هيچ كس نبود. بزي بود كه در و همسايه ها صداش مي كردند بز زنگوله پا و سه تا بچه داشت به اسم شنگول, منگول و حبة انگور.

روزي از روزها, بز زنگوله پا خبر شد گرگي آمده دور و ور چراگاه آن ها خانه گرفته. خيلي دل نگران شد و به بچه هاش گفت «از اين به بعد خوب حواستان را جمع كنيد و هيچ وقت بي گدار به آب نزنيد. اگر كسي آمد در زد, تا مطمئن نشده ايد من هستم در را وا نكنيد.»

بچه ها گفتند «به روي چشم!»

و بز زنگوله پا از خانه رفت به چراگاه.

چندان طولي نكشيد كه گرگ آمد در زد. بچه ها گفتند «كيه؟»

گرگ گفت «منم, مادرتان.»

بچه ها گفتند «دروغ نگو! صداي مادر ما نازك است؛ اما صداي تو كلفت است.»

گرگ رفت و كمي بعد برگشت و باز در زد.

بچه ها پرسيدند «كيه؟»

گرگ صدايش را نازك كرد و گفت «منم, مادرتان, زود در را وا كنيد. به پستان شير دارم و به دهان علف.»

بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! دست مادر ما سفيد است؛ اما دست تو سياه است.»

گرگ راه افتاد يكراست رفت به آسياب. دستش را زد تو كيسة آرد و زود برگشت در زد و باز همان حرف ها را تكرار كرد.

بچه ها از درز در نگاه كردند و گفتند «دروغ نگو! پاي مادر ما قرمز است؛ اما پاي تو قرمز نيست.»

گرگ رفت به پاهاش حنا بست و وقتي حنا خوب رنگ انداخت برگشت در زد.

بچه ها گفتند «كيه؟»

گرگ گفت «منم, مادرتان, بز زنگوله پا.»

بچه ها ديدند صدا صداي مادرشان است. براي اينكه مطمئن شوند از درز پايين در نگاه كردند و تا دست هاي سفيد و پاهاي قرمز را ديدند در را باز كردند و گرگ خيز برداشت تو خانه. شنگول و منگول را كه دم دست بودند درسته قورت داد؛ اما حبة انگور تند پريد تو سوراخ آبراه قايم شد و از دست گرگ جان به در برد.

نزديك غروب, بز زنگوله پا از چراگاه برگشت و ديد در خانه اش چارطاق باز است. مات و مبهوت ماند. اين ور چرخيد, آن ور چرخيد و بچه هاش را صدا زد.

حبة انگور صداي مادرش را شناخت. از ته آبراه آمد بيرون و به مادرش گفت كه چه بلايي سرشان آمده.

مادرش پرسيد «آنكه شنگول و منگول من را خورد گرگ بود يا شغال؟»

حبة انگور جواب داد «از بس دستپاچه شده بودم, نفهميدم.»

بز زنگوله پا رفت خانة شغال. گفت «شنگول و منگول من را تو بردي؟»

شغال گفت «نه. اگر باور نمي كني بيا تو و همه جا را بگرد.»

بز زنگوله پا گفت «شنگول و منگول من را تو خوردي؟»

شغال باز هم جواب داد «نه.»

و دستي به شكمش زد و گفت «ببين! شكم من خاليه خاليه و از گشنگي چسبيده به پشتم.

   1   2   3
تاريخ ارسال :  سه شنبه 23 آبان 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385