قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش مكر و حيلة زن
   1   2   3

برگرفته از "چهل قصه" به کوشش تورج‌الله فوچانی

 روزي, روزگاري مردي تصميم گرفت كتابي بنويسد به اسم مكر زن.

زني از اين قضيه باخبر شد و راه افتاد پرسان پرسان خانة آن مرد را پيدا كرد. به بهانه اي رفت تو و پرسيد «داري چي مي نويسي؟»

مرد جواب داد «دارم كتابي مي نويسم به اسم مكر زنان, تا مردها بخوانند و هيچ وقت فريب آن ها را نخورند.»

زن گفت «اي مرد! تو خودت نمي تواني فريب زن ها را نخوري, آن وقت مي خواهي كتاببي بنويسي و به بقيه چيز ياد بدي؟»

مرد گفت «من شماها را از خودم بهتر مي شناسم و مطمئن باش هيچ وقت فريب تان را نمي خورم.»

زن گفت «عمرت را رو اين كار تلف نكن كه چيزي عايدت نمي شود.»

مرد گفت «اين حرف ها را نمي خواهد به من بزني؛ چون حناي شما زن ها پيش من يكي رنگ ندارد.»

زن گفت «خلاصه! از من به تو نصيحت؛ مي خواهي گوش كن, مي خواهي گوش نكن.»

مرد گفت «خيلي ممنون! حالا اگر ريگي به كفش نداري, زود راهت را بگير و از همان راهي كه آمده اي برگرد و بگذار سرم به كارم باشد. معلوم است كه شما زن ها چشم نداريد ببينيد كسي مي خواهد پتة تان را بريزد رو آب.»

زن گفت «خيلي خوب!»

و برگشت خانه. خط و خال, پولك و زرك و غاليه, حنا, سرمه, وسمه, غازه و سرخاب و سفيداب را بست به كار و خودش را هفت قلم آرايش كرد. رخت هاي خوبش را هم پوشيد و باز رفت سراغ همان مرد و سلام كرد.

مرد جواب سلام زن را داد و تا سرش را از رو كتاب ورداشت دلش شروع كرد به لرزيدن؛ چون ديد دختر غريبه اي مثل ماه ايستاده جلوش.

مرد با دستپاچگي پرسيد «تو دختر كي هستي؟»

زن, پشت چشمي نازك كرد و جواب داد «دختر قاضي شهر.»

مرد گفت «عروس شده اي يا نه؟»

زن گفت «نه!»

مرد گفت «چطور دختري مثل تو تا حالا مانده تو خانه و شوهر نكرده؟»

زن جواب داد «از بس كه پدرم دوستم دارد, دلش نمي آيد شوهرم بدهد.»

مرد پرسيد «چطور؟ يك كم واضح تر حرف بزن.»

زن جواب داد «هر وقت خواستگاري برام مي آيد, پدرم مي گويد دخترم كر و لال و كور است و با اين حرف ها آن ها را دست به سر مي كند.»

مرد گفت «اي دختر! زن من مي شوي؟»

زن گفت «من حرفي ندارم؛ اما چه فايده كه پدرم قبول نمي كند.»

مرد گفت «دستم به دامنت؛ بگو چه كار كنم كه به وصالت برسم؟»

دختر گفت «اگر راست مي گويي و عاشق من شده اي, برو پيش پدرم خواستگاري, پدرم به تو مي گويد دخترم كر و لال است و به درد تو نمي خورد. تو بگو با همة عيب هاش قبول دارم. اين طور شايد راضي بشود و من را بدهد به تو.»

مرد گفت «بسيار خوب!»

و رفت پيش قاضي.

   1   2   3
تاريخ ارسال :  سه شنبه 23 آبان 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 2 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385