قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش شير شكر
   1   2   3

 برگرفته از چهل قصه به کوشش تورج الله قوچانی

خاركني خري داشت كه تا مي توانست از گرده اش كار مي كشيد. صبح ها سوارش مي شد؛ مي رفت به صحرا و عصرها همة خارهايي را كه كنده بود بارش مي كرد و خودش هم مي رفت آن بالا رو پشتة خارها مي نشست و برمي گشت به خانه و شب ها يك مشت كاه پوسيده جلوش مي ريخت.

خر از اين زندگي به تنگ آمده بود و هميشه تو فكر بود راهي پيدا كند و يك جوري ريشش را از چنگ صاحبش بكشد بيرون. آخر سر عقلش تا اينجا قد داد كه خودش را به ناخوشي بزند و ديگر به كاه لب نزند.

يك شب كه خسته و وامانده از صحرا برگشته بود خانه, خودش را انداخت زمين و ديگر كاه نخورد.

صبح آن شب, وقتي خاركن ديد خر دراز به دراز افتاده رو زمين و لب نزده به كاه, غصه دار شد. در دل گفت «با اين حال و روزي كه اين دارد گمان نكنم حالا حالاها خوب بشود.»

و به خر سيخونك زد و وقتي ديد خر ناي از جا جنبيدن ندارد, ريشي خاراند؛ او را خوب ورنداز كرد و با خود گفت «نه! اين خر ديگر براي ما خر بشو نيست. من هم كه حالش را ندارم خر ناخوش نگه دارم.»

خاركن كس و كارش را صدا زد و به كمك آن ها خر را كشيد برد انداخت تو بيابان.

خر خوشحال شد و همين كه ديد كسي دور و برش نيست, بلند شد. راه افتاد رفت تا به جنگلي رسيد و شروع كرد به چريدن و بعد از چند روز آبي دويد زير پوستش و كم كم چاق و چله شد؛ طوري كه اگر كسي آن را مي ديد باور نمي كرد كه اين همان خر لاغر مردني مرد خاركن است.

يك روز خر داشت بي خيال تو جنگل مي گشت و علف تر و تازه مي لمباند كه شيري آمد به جنگل و چنان غرش بلندي سر داد كه نزديك بود خر از ترس زهره ترك شود.

خر با خودش گفت «اين ديگر صداي چه جور جانوري است؟ نكند شيري, ببري يا پلنگي باشد, يك دفعه جلوم سبز شود و يك لقمة چپم بكند.»

و فكري ماند چه كند, چه نكند. آخر سر به اين نتيجه رسيد كه «ما هم براي خودمان صدايي دارم! خوب است فعلاً آن را ول كنيم و زهره چشمي از طرف بگيريم.»

بعد, همة زورش را گذاشتت رو صداش و شروع كرد به عر عر.

شير صداي خر را شنيد و ترس افتاد توي دلش. با خودش گفت «اي داد بي داد! ما را بگو دلمان خوش بود كه صدايمان رو دست ندارد.»

و افتاد توي هول و ولا كه نكند زور صاحب آن صدا از زور او بيشتر باشد و با ترس و لرز راه افتاد تو جنگل.

خر هم از سمت ديگر با ترس و لرز پيش آمد كه يك دفعه رسيدند به هم.

خر, شير را از يال و كوپالش شناخت و خيلي ترسيد؛ ولي به روي خودش نياورد. اما شير چون تا آن موقع خر نديده بود, هر چه فكر كرد اين چه جور جانوري است ايستاده رو به روش, عقلش به جايي نرسيد؛ همين قدر فهميد كه از خودش بلندتر و كشيده تر است و گوش هاي درازي دارد.

شير خواست برگردد, اما ترسيد كه خر از پشت سر به او حمله كند. اين بود كه رفت جلو سلام كرد.

خر جواب سلام شير را داد و پرسيد «تو كي هستي كه بي خودي براي خودت تو جنگل ول مي گردي؟»

شير گفت «قربان! من شيرم.

   1   2   3
تاريخ ارسال :  سه شنبه 23 آبان 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385