قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش جمعه, شنبه, يك شنبه
   1   2   3   4   5

برگرفته از چهل قصه به كوشش تورج الله قوچاني  

روزي, روزگاري سه تا برادر بودند به اسم جمعه, شنبه و يك شنبه كه هر سه دزدهاي تر و فرزي بودند و هيچ وقت دم به تله نمي دادند.

يك روز, جمعه گوسفندي دزديد؛ برد خانه سرش را بريد و گوشتش را آويزان كرد به تاق ايوان و به زنش گفت «اگر من خانه نبودم و شنبه يا يك شنبه آمد اينجا و آب خواست, آب را تو كاسه بريز و بده دستشان؛ چون اگر با كوزه آب بخورند, سرشان را بالا مي گيرند و لاشة گوسفند را مي بينند.»

زن گفت «به روي چشم!»

تازه جمعه از خانه رفته بود بيرون كه سر و كلة شنبه پيدا شد و سراغ جمعه را گرفت.

زن گفت «پيش پات رفت بيرون.»

شنبه گفت «يك كم آب بده بخورم.»

زن گفت «صبر كن كاسه بيارم.»

شنبه گفت «به خودت زحمت نده!»

و تا زن برادرش آمد به خودش بجنبد, دست برد كوزه را از گوشة ايوان ورداشت سركشيد و گفت «دستت درد نكند! ديگر زحمت را كم مي كنم.»

و از خانه بيرون زد.

تنگ غروب, جمعه برگشت خانه و از زنش پرسيد «چه خبر؟»

زن جواب داد «امن و امان! فقط شنبه يك نوك پا آمد اينجا آب خورد و رفت.»

جمعه گفت «با كاسه آب خورد يا با كوزه؟»

زن گفت «تا خواستم كاسه بيارم, كوزه را ورداشت سر كشيد و خداحافظي كرد و رفت.»

جمعه با دست زد رو پيشاني خودش و گفت «اي داد بي داد كه گوشت از دست رفت.»

زن گفت «بد به دلت راه نده.»

جمعه گفت «مگر نمي گويي با كوزه آب خورد؟»

زن گفت «چرا!»

جمعه گفت «خدا مي داند كه گوشت از دست رفت! اين خط و اين نشان. اگر روز روشن نبرد, شب تاريك مي برد.»

بعد نشستند با هم به مشورت كه چه كنند, چه نكنند و آخر سر نتيجه گرفتند شب كه مي خواهند بخوابند, گوشت را بيارند زير لحاف بگذارند بين خودشان.

نصفه هاي شب, شنبه رفت خانة جمعه و وقتي ديد لاشة‌گوسفند سر جاش نيست, تا ته ماجرا را خواند و بي سر و صدا رفت بالا سر برادر و زن برادرش نشست و همين كه خر و پفشان رفت هوا دست برد زير لحاف, لاشة گوسفند را يك كم غلتاند طرف برادرش, يك كم چرخاند طرف زن برادرش و خوب كه جا باز شد, لاشه را آهسته از بين شان درآورد و با خود برد.

كمي بعد, جمعه بيدار شد؛ ديد از گوشت خبري نيست و مثل برق و باد, بام به بام خودش را رساند به خانة شنبه و رفت پشت در حياط ايستاد.

شنبه به خانه كه رسد, آهسته زد به در. جمعه در را باز كرد و شنبه به خيال اينكه زنش در را باز كرده, در تاريكي شب گوشت را داد به دست جمعه. جمعه هم گوشت را ورداشت و يواشكي زد بيرون و برگشت به خانة خودش.

كلة سحر, شنبه زنش را بيدار كرد و گفت «پاشو يك آبگوشت پرگوشت بار بگذار براي نهار.»

زن گفت «با كدام گوشت؟»

شنبه گفت «با همان گوشتي كه ديشب آوردم خانه تحويلت دادم.

   1   2   3   4   5
تاريخ ارسال :  سه شنبه 23 آبان 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 1 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385