پایگاه گروهی همتبار

خوابگرد

سورئالیست(مجموعه مینیمال داستان و نقد)

گروه هنری سایه

جامعه کهنه

رهگذرنامه

آونگ خاطره‌های ما

خانه کتاب آشا
قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش دختران انار
   1   2   3   4   5   6
بايد اول بروم و برايش لباس بيارم.»

هر قدر دختر اصرار كرد كه او را با خود ببرد, پسر قبول نكرد. به دختر گفت «همين جا بمان زود مي روم و بر مي گردم.»

و تنها راه افتاد سمت شهر.

درخت نارنجي كنار چشمه بود. دختر گفت «درخت نارنجم! سرت را خم كن.»

درخت نارنج سرش را خم كرد. دختر پا گذاشت رو شاخه هاش و رفت بالا درخت نشست.

كمي كه گذشت دده سياهي كه چشم هاش لوچ بود آمد سر چشمه كوزه اش را آب كند و عكس دختر را در آب ديد, خيال كرد عكس خودش است. گفت «من اين قدر خوشگل باشم, آن وقت بيايم براي خانم كوزه آب كنم.»

و كوزه را زد به سنگ شكست و برگشت خانه.

خانم پرسيد «كوزه را چي كار كردي؟»

دده سياه جواب داد «از دستم افتاد و شكست.»

خانم گفت «كهنه هاي بچه را وردار ببر بشور.»

دده سياه كهنه ها ورداشت رفت لب چشمه. باز عكس دختر را در چشمه ديد و با خودش گفت «حيف نيست من اين قدر قشنگ باشم, آن وقت بيايم براي خانم كهنه بشورم.»

بعد كهنه ها را داد دم آب و برگشت خانه.

خانم پرسيد «كهنه ها را چي كار كردي؟»

دده سياه جواب داد «خانم! من اين قدر خوشگل و قشنگ باشم, آن وقت بيايم براي تو كهنة بچه بشورم؟ حيف نيست؟»

خانم گفت «مرده شور تركيبت را ببرد با آن چشم هاي باباقوري و لب هاي كلفتت. برو تو آينه ببين چقدر خوشگلي و حظ كن. حالا بيا بچه را ببر بشور.»

دده سياه بچه را گرفت برد لب چشمه. تا خواست بچه را بشورد باز عكس دختر را در آب ديد گفت طمن اين قدر قشنگ باشم, آن وقت بيايم براي خانم بچه بشورم.»

بعد بچه را بلند كرد سر دست؛ خواست پرتش كند تو چشمه كه دختر انار دلش سوخت و به صدا درآمد كه «آهاي دختر! چه كار داري مي كني؟ كاريش نداشته باش. امت محمد است.»

دده سياه سر بلند كرد ديد دختري مثل پنجة آفتاب لخت و عور نشسته بالا درخت نارنج.

زود بچه را برد سپرد به خانم و برگشت لب چشمه. گفت «خانم بگذار من هم بيايم پهلوي تو.»

دختر انار جوابش را نداد.

دده سياه آن قدر التماس كرد و قربان صدقه اش رفت كه دل دختر انار به حالش سوخت و موهاش را از درخت آويزان كرد. دده سياه موهاي دختر انار را گرفت و از درخت رفت بالا. گفت «خانم جان! تو كي هستي؟»

«من دختر انارم.»

«اينجا چه مي كني تك و تنها؟»

«شوهرم رفته لباس بياورد تنم كند و من را ببرد.»

«اين چه جور گردن بندي است كه بسته اي به گردنت؟»

«جان من توي همين گردن بند است. اگر آن را از گردنم باز كنند مي ميرم.»

«خانم جان! قربانت برم بيا سرت را بجويم.»

«توس سر ما آن جور چيزهايي كه تو فكر مي كني پيدا نمي شود.»

دده سياه دست ورنداشت. آن قدر التماس كرد كه آخر سر دختر نخواست دلش را بشكند و رضا داد.

   1   2   3   4   5   6
تاريخ ارسال :  سه شنبه 23 آبان 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
پنجشنبه 18 شهريور 1389
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385