قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش قصة آه
   1   2   3   4   5

برگرفته از چهل قصه به کوشش تورج الله قوچانی 

يكي داشت؛ يكي نداشت. تاجري سه تا دختر داشت.

روزي از روزها تاجر مي خواست براي تجارت به شهر ديگري برود و به دخترهايش گفت «هر چه دلتان مي خواهد بگوييد تا برايتان بيارم.»

اولي گفت «براي من يك پيرهن بيار.»

دمي گفت «براي من جوراب بخر.»

دختر كوچكتر گفت «من گل مي خواهم كه بزنم به موي سرم.»

تاجر رفت پي كسب و كارش و وقت برگشتن پيرهن و جوراب خريد, اما يادش رفت گل بخرد.

وقتي برگشت خانه و چشمش افتاد به دختر كوچكش, يك دفعه يادش آمد گل نخريده و آه كشيد. در اين موقع يكي در زد. تاجر رفت ديد غريبه اي ايستاده دم در.

تاجر پرسيد «تو كي هستي؟»

غريبه گفت «من آه هستم. براي دختر كوچكترت گل آورده ام كه بزند به موهاش.»

تاجر خوشحال شد. گل را گرفت آورد داد به دخترش. دختر ديد عجب گل قشنگي است و آن را زد به موهاش.

سه روز بعد, باز در زدند. تاجر رفت در را باز كرد؛ ديد دوباره آه آمده دم در.

تاجر گفت «اين دفعه چي آورده اي؟»

آه گفت «هيچي. آمده ام صاحب گل را ببرم.»

تاجر رفت تو فكر كه چه كار بكند و چه كار نكند. عاقبت گفت «بيا و از اين كار بگذر.»

آه گفت «ممكن نيست. الا و للا بايد دختر را ببرم.»

آخر سر تاجر رضايت داد و رفت دختر كوچكترش را آورد سپرد به دست آه.

آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد.

وقتي آه چشم دختر را باز كرد, دختر ديد در باغ خيلي بزرگ و زيبايي است كه از لاي هر گل و هر بوته آوازي به گوش مي رسد.

دختر پرسيد «اينجا كجاست؟»

آه جواب داد «اينجا خانة تست.»

چند روز گذشت. دختر به غير از خودش و آه كسي را نديد. فقط مي خورد و مي خوابيد و در باغ گردش مي كرد.

روزي دلش براي پدر و مادرش تنگ شد و از دلتنگي آه كشيد. آه آمد و پرسيد «چرا آه كشيدي؟»

دختر گفت «دلم براي پدر و مادرم تنگ شده.»

آه گفت «فردا مي برمت پيش آن ها.»

روز بعد, آه چشم هاي دختر را بست. او را نشاند ترك اسبش و راه افتاد به طرف خانة تاجر. دم در گذاشتش زمين. چشم هاش را باز كرد و گفت «فردا مي آيم دنبالت.»

دختر رفت تو. با همه روبوسي كرد و نشست به صحبت و درد دل كردن. دختر گفت «تك و تنها توي باغي زندگي مي كنم و يك خدمتكار دارم كه هر كاري بگويم انجام مي دهد. خورد و خوراك هم فت و فراوان است.»

خالة دختر گفت «دخترم! اين طورها هم كه مي گويي نبايد باشد. حتماً كاسه اي زير نمي كاسه است. بايد از ته و توي اين كار سر دربياري. بگو ببينم! شب ها پيش از خواب چه چيزي به تو مي دهد بخوري؟»

دختر گفت «فقط يك استكان چاي.

   1   2   3   4   5
تاريخ ارسال :  سه شنبه 23 آبان 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 1 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385