قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

منصور جهانبخش خجه چاهي
   1   2   3   4

برگرفته از چهل قصه به کوشش تورج الله قوچانی

 

يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيشكي نبود. زني بود به اسم خديجه كه مردم اسمش را جمع و جورتر كرده بودند و به او مي گفتند خجه.

خجه خيلي خودپسند و وراج بود و مرتب از شوهرش انتظاراتي داشت كه اصلاً با وضع زندگي و كسب و كار او جور درنمي آمد.

همه شب كه شوهرش خرد و خسته مي آمد خانه, خجه به جاي دلجويي و حرف هاي نرم, شروع مي كرد به ور زدن و بناي داد و قال را مي گذاشت و مي گفت «كاشكي گم و گور شده بودي و به جاي خودت خبرت آمده بود خانه. حيف نيست به تو بگويند شوهر! آخر اين چه مخارجي است كه تو مي دهي؟ به مردم نگاه كن ببين چه جوري خرجي به زن هاشان مي دهند و چه چيزهايي براي زن هاشان مي خرند. يل قلمكار هندي, كفش ساغري, پيرهن تور, پاكش قصواري, چادر گلدار, چاقچور دبيت؛ ولي من چي؟ هيچي! بايد سر تا پا و دوازده ماه لباس كرباسي تنم كنم و عاقبت از غصة آرزو به دلي بتركم.»

مرد بيچاره در جواب زنش مي گفت «اگر تو به زن هاي همسايه نگاه مي كني, شوهران آن ها هر كدام روزي پنج ريال درآمد دارند و من روزي چهار عباسي بيشتر درآمد ندارم. ببين تفاوت از كجا تا كجاست؟ شكر خدا كه چشم و گوش داري و مي شنوي و مي بيني كه آن ها كاسبكارند و من هياركار. هر كسي بايد مطابق درآمدش بخورد و بپوشد. مگر نشنيده اي كه گفته اند چو دخلت نيست خرج آهسته تر كن.»

زن مي گفت «چرا اين را نمي گويي كه گفته اند من مي خوام نان و گوشت, تو برو كونت را بفروش. من اين حرف ها سرم نمي شود كه تو درآمد داري يا نداري؛ هر چه را كه من مي خوام بايد بدون كم و زياد جور كني والا هميشه همين آش و همين كاسه است و هر روز هزار تا ليچار بارت مي كنم.»

مرد بيچاره وقتي ديد زنش به هيچ صراطي مستقيم نيست, با خودش گفت «بايد اين زن و زندگي را ترك كنم و برم جايي كه از دست اين زبان دراز راحت شوم.»

و يك شب بي سر و صدا از خانه زد بيرون و به جايي رفت كه زن هر چه دنبالش گشت پيداش نكرد.

خجه از آن به بعد تند خوتر شد و آن قدر به همسايه ها زبان تلخي كرد و جنگ و جدال راه انداخت كه اهل محل دسته جمعي رفتند پيش كدخدا و از دست او شاكي شدند.

كدخدا فرستاد خجه را آوردند.

تا چشم خجه افتاد به آن جمع دروازة دهنش را واكرد و بي اعتنا به كدخدا همه را بست به ناسزا و لنتراني.

كدخدا گفت طاي زن بدزبان! جلو دهنت را بگير و اين همه جفنگ نگو والا جوري مجازاتت مي كنم كه تا زنده اي يادت نرود.»

خجه گفت «من اينم كه هستم و از توپ و تلة تو هم نمي ترسم.»

كدخدا به فراش ها گفت خجه را با سگ كردند به جوال و با چوب و چماق افتادند به جانش و تا مي خورد كتكش زدند.

از آن به بعد, خلق و خوي خجه تغييري كه نكرد هيچ, زبان تلخ تر هم شد؛ طوري كه همة اهالي ده به ستوه آمدند و باز رفتند پيش كدخدا شكايت كردند.

كدخدا همة ريش سفيدها را جمع كرد و بعد از مشورت با آن ها و عقل سر هم كردن, گفت خجه را گرفتند و بردند انداختند به چاهي در يك فرسخي ده.

   1   2   3   4
تاريخ ارسال :  سه شنبه 23 آبان 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 1 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385