قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

نازنين يوسف زاده دو ساعت جلوتر ... 1 نيمه شب
   1   2   3

1.
 اسكله در مه فرو رفته بود . ولگرد شيشه شراب به بغل، ساندويچش را گاز مي‌زد. سرد بود. الوارهاي كشتي شكستة‌ی طوفان ديشب به هم مي‌خوردند، دريا هنوز بعد از چهار روز حالتهاي هيستريكش تمام نشده بود. دستش را داخل جيب فرو و اسكناسهاي نمور را با انگشتانش لمس كرد. درست بياد نداشت كه اين سرما، مه، كافه... و تمام اتفاقات شبهاي طوفاني متعلق به چه زماني بوده! شايد وقتي ميان ولگرد شدن و بازيافتن بسياري از گمشده‌هايش در لابلاي آشغالهاي متعفن خيابانها بود... شيشه را سركشيد و پاكتي سيگار از جيبش بيرون آورد. آنرا بوسيد و بيني‌اش را سر پاكت گرفت، با تمام وجود عطر داخل پاكت را در ريه فرو داد... لبخند مي‌زد!!! «اي كثافت؛ توي زندگي واقعيت هيچوقت چيزي رو براي خودت دست و پا نكردي، بايد از همون اول ولگرد بدنيا مي‌اومدي!!!» دوباره نوشيد، به سلامتي ولگرد بودنش نوشيد و... ساعت جيبي‌اش را درآورد و نگاهي انداخت. تكانش داد، كمي فكر كرد و بي‌درنگ دو ساعت جلوتر كشيد؛ يك نيمه شب بود. ساعت را در جيب فرو كرد و با جرعه‌اي ديگر از شراب بغض‌اش را بلعيد. پيچ راديواش را باز كرد، روي كارتونها دراز كشيد و پتوي وصله شده‌اش را دور خود پيچيد؛ چشمانش با صداي موزيك سنگين شده بودند... گرماي شومينه‌اي را در جيبهايش حس مي‌كرد. دستانش را در جيب فرو و اسكناسها را لمس كرد. خواب تمام اندامش را شل كرده بود، اما... صداي موزيك قطع شده بود و گوينده اسكله را در هواي يكشب توصيف مي‌كرد؛ مثل همين حالا، سرد و مه آلود بوده و ازدحامي دورتادور ولگردي كه دستانش قطعه قطعه شده، آن شب را فرسنگها از امشب دور مي‌كرد. پيچ راديو را بست و با هالة نوري كه در مه با چرخش فانوس دريايي دور و ناپيدا مي‌شد چشم مي‌دواند... صبح شده و هنوز ولـگرد بيدار بود، تنـش از رطوبت زمين كرخت شده و چشـمانش به پيـچ راديو بود. دلش مي‌خواست پيچ را باز كرده و با صداي موزيك مي‌خوابيد، ولي مي‌ترسيد بجاي موزيك صداي گوينده را بشنود و... تا ابد بيدار بماند!!!
 2.
 بي هدف پرسه مي‌زد؛ و با سكه‌هاي ته جيبش بازي مي‌كرد. صداي وزوز مانندي از سوي كافه مي‌آمد. بياد آخرين باري افتاد كه تنش واقعاً گرم شده بود، غذاي درست و حسابيِ داغ از حلقش عبور كرده و دوش آب گرم گرفته بود... آخرين باري كه به معناي واقعي كلمه... زنده بود... ولگرد نبود...! مي‌دانست كه با اين سكه‌ها براي آخرين بار چيزي را نمي‌توانست تغيير دهد؛ برايش اثبات شده بود كه از درون پاشيده و هيچ نقطة اتكائي در شخصيتش نيست تا با آن به دنبال تغيير دادن شرايط حركت كند. بايد با درك و باورحقيقت زندگي؛ ديگر دست و پا نمي زد، چراكه تا گلوگاه فرو رفتن جايي براي نجات باقي نمي‌گذاشت. مي‌انديشيد كه اگر او زودتر پيش قدم مي‌شد... پيچ راديو را باز كرد و دوباره با چشمانش تمام اطراف را مي‌دريد. صداي گوينده را واضح نمي‌شنيد، از گرسنگي تمام تنش مي‌لرزيد، و سوز سرما را سوزش معده‌اش به تمسخر مي‌گرفت. وقتي گوينده از يكشب در مركز شهر مي‌گفت صداي راديو را بلندتر كرد... خرخرة‌ي پاره شده پيرزني ولگرد... از نرده‌هاي اسـكله دولا شد و شروع كرد به عُـق زدن، با معـدة‌ی خالي فقط اسـيد تلخ مزه‌اي دهانش را به گند مي‌كشيد. راديو را خاموش كرد و با نفرت تمام انگشت روي ضامن چاقو گذاشت! گوشه اي چمباتمه زده بود و با فاصله‌اي دور از كافه بوي غذاها، دود و تعفن را با هر باز و بسته شدن درب فرو مي‌داد تا لذت سير شدن شكم را درك كند. ولگرد ديگري از كافه بيرون آمد؛ مست و تلوتلوخوران سيگاري آتش زد و به نرده‌هاي اسكله نزديك شد.

   1   2   3
تاريخ ارسال :  پنجشنبه 30 آذر 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385