قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

سلماز يگانه مهر دمپایی ها
   1   2

ما عملا مرده‌ایم. شاید بشود گفت توی یک گور دسته جمعی. اگر در طول نوشتن تمرکز ندارم از کسی عذرنمی‌خواهم چون می‌دانم اصلا به دست کسی هم نمی‌رسد بخواندش. حواسم جمع نیست دیگر... پرتِِ پرت ... یک گور دسته جمعی آره... که هر چند وقت یکبار گروهی غریبه می‌ریزند اینجا مثل وقتی که بالای قبر ظاهر می‌شوند و چند ضربه به مغز ماها می‌کوبند و می‌روند پی‌ زندگیشان و ما می‌مانیم و درد ضربه‌ها... یا ... جزیره هم بد نیست حالت شاعرانه‌ای به اینجا می‌دهد، تحمل پذیرش می‌کند... خب من یه وقتی شعر می‌گفتم زمان درازی می‌گذرد... جزیره... آره، شاید این کاغذ را لوله کردم توی بطری و انداختم به آب. آبی که نیست. راکدِ راکد. همه چیز اینجا کند می‌گذرد حتی تجزیه شدنهامان. با چه زبانی می‌شود حالی این غریبه‌ها کرد حالمان ازشان بهم می‌خورد. نخواستیم بابا... بروید گورتان را گم کنید... اینجا که می‌آورندت همین می‌شوی بعد از مدتی وقتی که کم کم یادشان می‌رود... گرفتارند خب... تبدیل می‌شوی به یک چیز دیگر، ماهیتت فرق پیدا می‌کند با آنها... با آنچه قبلا بوده‌ای... بکوبید آره بکوبید برقصید و دف بزنید از کجا معلوم زمان دراز دیگری شما اینجا نباشید... چیه؟ دختر جان چیه؟ چرا گریه می‌کنی؟... می‌دانم چرا... از بین اینها از همه بیشتر از تو حالم بهم می‌خورد. دلت می‌سوزد ها؟ می‌شود بروی دمپایی سبز من را بیاوری سبزِ تیره‌اس، دستت درد نکند... اگر یک نفر دیگر هم بیاید اینجا کنارم و بخواهد دلسوزی راه بیاندازد، همین کار را باهاش می‌کنم. کاری هم برای او می‌تراشم. همه‌مان همینطوری شده‌ایم تقاضا کردن مال زنده‌هاست یعنی هنوز احتیاج داری. زنده باد تقاضا کردن. زنده باد دستور دادن ... تو که آنجایی قربان دستت می‌روی برایم آب بیاوری؟... آفرین زینب داده‌ای دختره پشتت را بخاراند آفرین به تو... تو هم تشویق داری فرنگیس، زنیکه‌ی قرتی را نگا دارد جانش بالا می‌آید موهایت را شانه کند... حیف... کلثوم حوصله‌شان را نداشت بماند گفت ببرندش گوشه‌ای بنشیند سیر گریه کند اگر بود مطمئنم آن زن چاقه که مولودی می‌خواند را مجبور می‌کرد لگن بگذارد زیرش... چی پیدا نکردی؟!... دمپایی‌ام قرمز است فکر کنم جلوی در مانده... نه کی گفتم سبز؟ گفتم قرمز... حواست کجاست دختر جان... ببینم آنجا را... معلوم نیست زهره آن وسطه چی دارد وِر وِر می‌کند که همه دورش را گرفته‌اند... زبانش همیشه بیرون افتاده از دهنش حرف که می‌خواهد بزند اندازه‌ی چرخش زمین دور خورشید دهنش می‌چرخد گیرم با دور تندتر... گاهی سرگرمیم می‌شود بنشینم ربع ساعتی زل بزنم به دهنش بفهمم چی می‌گوید... چرا گورتان را گم نمی‌کنید زودتر... سرمان رفت تمامش کنید دیگر... به خیالتان کلی ثواب کرده‌اید نه؟ روز عیدی شادی... هِه زلزله آورده‌اید خانه‌ی سالمندان معلول... نه؟ به خیالتان ثواب کرده‌اید... بس کنید دیگر ... آخ زهره زهره مگر دستم بهت نرسد اینهمه دهنت را چرخانده‌ای که با اینها بخوانی علی علی مولا علی علی مولا علی... آره؟ مگر دستم بهت نرسد حالا دیگر واقعا خیال برشان می‌دارد دست کم یکی را اینجا شاد کرده‌اند آخر چقدر ساده لوح هستی تو زن... به این غریبه‌ها اعتماد نکن دل نبند... بگذار... بگذار این نوشته را لوله کنم توی بطری بفرستم شاید به دست بچه‌هامون، کسی، آشنایی برسد.

   1   2
تاريخ ارسال :  شنبه 2 دي 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385