قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

مرسده ماني بي‌بي و گلدونه
   1   2   3   4   5   6   7   8

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود .  يك دختري بود كه گلدونه نام داشت ،  وقتي كه بدنيا آمد  آنقدر كوچولو و ريزه ميزه بود و لپهاي سرخي داشت كه اسمش را گذاشتند گلدونه . بعضي وقتها پدرش سر بسرش ميگذاشت و مي گفت : دختر كوچولوي من ، تو آنقدر كوچولويي كه آدم فكر مي كند  مي تواند ترا مثل يك بوته گل توي زمين بكارد تا از توي زمين يك بوته پر گل سرخ بيرون مي آيد وگلدونه مي خنديد و لپهايش گل مي انداخت.

سالها مي گذشت وگلدونه مثل يك  بوته گل رشد ميكرد و بزرگ مي شد در آن روستاي كوچك گلدونه آ نقدر مهربان وصميمي بود كه هيچكس از دستش ناراحت نمي شد ،پر سر زبان و كنجكاو كه مي خواست سر از هر چيزي در بياورد

اين كار براي او گران تمام ميشد ، اما او به اين چيزها اهميت نميداد ، او مي خواست همه چيز را بداند ، آنقدر سوال ميكرد كه همه از دستش كلافه ميشدند ، كارهاي خنده دار انجام ميداد و خودش هم از اين كارها خنده اش ميگرفت و ديگران را هم به خنده مي انداخت آنقدر شاد و سر زنده بود كه صداي جيغ و دادش صدتا خانه آنطرفتر ميرفت. خلاصه همه اخلاق او با تمام بچه هاي روستا تفاوت داشت ، در اين ميان پيرزني در آن روستا زندگي ميكرد كه بي بي نام داشت ، همه بچه هاي روستا او را دوست داشتند و گلدونه  در اين مورد با بچه هاي ديگر رقابت داشت او آنقدر بي بي را ميخواست ، كه سر از خواب بلند نكرده، صبحانه نخورده ، لباسش را مي پوشيد يك راست ميرفت خانه بي بي ، آنقدر بي بي را دوست داشت كه نگو ونپرس ، بي بي با صداي در خانه اش بيدار ميشد وميديد  باز گلدونه دارد بي بي را صدا ميكند وبي بي مهربان در را با رويي خوش براي او باز ميكرد و گلدونه با شيرين زبا نيهايش بي بي را با خود همراه ميساخت ، آنقدر حرف ميزد كه بي بي ناخود آگاه اورا در بغل ميگرفت و مي بوسيد ، اوبعد از كمك به بي بي، وشنيدن قصه هاي زيبا وقشنگش ، موقع ظهر كه ميشد تا قبل از اينكه بي بي وضوش تمام بشود گلدونه جا نماز بي بي را پهن كرده بود  ،جا نماز بي بي هميشه بوي عطر گل ياس ميداد ، بي بي به نماز مي ايستاد و گلدونه به او نگاه ميكرد ،هميشه اين سوال در ذهنش بود كه بي بي چه كار مي كند ؟ او هم مي تواند اين كارها را انجام دهد ؟خيلي دلش ميخواست اين سوال هارا از او بپرسد ، يعني بي بي همه چيز را براي او مي گفت ؟ اين فكرها را مي كرد و نگاهش به بي بي بود كه بي بي متوجه او شد :

-        چي شده دخترم ؟ چرا اينطوري نگاه مي كني ؟ چيزي شده ؟ از چيزي نا راحتي ؟

-        بي بي جون ، بي بي جون .

   1   2   3   4   5   6   7   8
تاريخ ارسال :  چهارشنبه 11 بهمن 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 2 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385