قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

اميرعباس ترابي زنبيل قرمز

از آسمان برف مي باريد و پيرمرد کنار دکه سيگار فروشي اش ايستاده بود. جمعيت مي آمدند داخل پاساژو مي رفتند . پيرمرد چشم چرخاند اما خبري نبود ، نااميد و نگران پيت حلبي پر ازآتش را زير پايش تکان داد و حرفهايي را که مي خواست بزند چندين بار در ذهنش مرور کرد و سيگاري آتش زد و دودش را گرد کرد و همراه با سوز زمستاني به آسمان فرستاد ، سپس چشمهايش را بست و خواست تا چهره اش را براي بار ديگر به ياد بياورد که ناگهان صدايي آشنا فضاي ذهنش را پر کرد . - آقا ساندويچ، خانوم ساندويچ ... خونگيه ... سالم و خوشمزه و بهداشتي.. پيرمرد مي ترسيد که چشمهايش را باز کند ، مي ترسيد که همه چيز مثل يه رويا باشه و با باز كردن چشمهاش از خواب بپرد ، اما بالاخره به خودش جرات داد و آرام از لاي پلکهايش به انتهاي پاساژ نگاه کرد؛ خودش بود ، مثل هميشه ، چادر گل گلي به سر و زنبيل قرمز به دست . از اين مغازه به آن مغازه و طبقه به طبقه . پيرمرد بلند شد و ايستاد ، ته سيگارش را بيرون انداخت و شيشه عطر محمدي را روي لبها و سيبيلش کشيد . موها و لباسهايش را در شيشه ي مغازه روبرو مرتب کرد و آماده شد . پيرزن از راهروي روبروي پيرمرد گذشت، سالها بود که پيرمرد او را مي شناخت ، توي پاساژ ساندويچ مي فروخت. پيرزن از مغازه الكتريكي بيرون آمد و به رهگذري ساندويچ فروخت . پيرمرد مي خواست صدايش كند كه ناگهان پيرزن از راه پله ها پايين رفت ، هميشه همينطور بود ، هر بار كه مي خواست باهاش حرف بزنه يك اتفاقي مي افتاد .خيلي وقت بود كه مي خواست رازي را به او بگويد ، اما هر بار که او را مي ديد زبانش بند مي آمد و ترس تمام وجودش را پر مي کرد . پيرمرد مي ترسيد که آخر عمري بشود مضحکه كوچه و بازار ، ولي اينبار تصميم خودش را گرفته بود ، نفس عميقي كشيد و به جوانكي كه كنار دكه اش ايستاده بود سيگاري فروخت و دوباره چشم انداخت به راه پله . پيرزن از پله ها بالا آمد و نگاهش براي لحظه‌اي با نگاه پيرمرد تلاقي کرد . پيرمرد به صورت پيرزن که از شدت سرما سرخ شده بود زل زد . اشک سرما گوشه هاي چشمش را خيس كرده بود . چند لحظه اي هر دو به هم خيره ماندند ، اما باز هم پيرمرد نتوانست .... يکهو احساس کرد مثانه اش پر شده و دردي سخت تمام وجودش را فراگرفت . به سرعت دويد طرف پايين پله ها و در ميان جمعيت گم شد .پيرزن خسته و نا اميد نگاهي به آخرين ساندويچش انداخت و آمد کنار دکه منتظر ماند . همانجا نشست و پولهايش را شمرد و لي پيرمرد برنگشت. پيرزن چادرش را درست کرد و راه افتاد. بعد از چند ثانيه پيرمرد از دور نمايان شد، آنقدر مصمم قدم برمي داشت که از جلوي هر مغازه اي که رد مي شد همه مي فهميدند که امروز همه چيز را خواهد گفت . اما هنوز به کنار دکه نرسيده بود که صداي ترمز ماشين همه چيز را بهم ريخت ، براي چند لحظه اي پاساژ خلوت شد . پيرمرد که دلش شور افتاده بود از ميان جمعيت گذشت و خودش را به خيابان رساند . آنجا ، روي زمين سرد و يخ زده ، پيرزن روي آسفالت خيابان دراز کشيده بود و برفهاي کنار صورتش قرمز . پيرزن با ديدن پيرمرد زير لب چيزي را زمزمه کرد و لبخند زد . پيرمرد در کنارش نشست . پيرزن آخرين ساندويچ درون زنبيل قرمزش را در دست پيرمرد گذاشت و آرام چشمهاي مهربانش را بست . پيرمرد چادر پيرزن را که در باد مي رقصيد بوسيد و همه ديدند که شانه هايش شروع به لرزيدن کردند .

تاريخ ارسال :  شنبه 28 بهمن 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385