قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

مرسده ماني بي بي و گربه‌هايش
   1   2   3   4
يكي بود يكي نبود ، غير از خدا هيچ كس نبوددر زمانهاي قديم يك پيرزني بود كه به او بي بي مي گفتند، اودر خانه اي زندگي ميكرد ، قد يك قربيل ، حياتي قد يك قوطي كبريت و درخت انجيري قد يك چوب كبريت كه سالي يك بار ، يك انجير ميداد ، چاهي قد يك انگشت اشاره ، وسطلي قد يك انگشت دونه . بچه هاي اون همه سر زندگي خودشان بودند و همسرش برحمت خدا رفته بود. تنها غصّه پيرزن اين بود كه تا مي آمد آن انجير رسيده درختش را سالي يك بار بچيند و بخورد ، گنجشكي ميآمد و آنرا ميخورد و ميرفت . پيرزن در اين مورد خيلي فكر ميكرد تا چاره اي پيدا كند. بالاخره به فكرش رسيد كه يك گربه بياورد ، تا آن كنجشك را بخورد.گربه اي پيدا كرد كه اسمش ملوس بود و آنرا به خانه آورد .اين گربه برعكس گربه هاي ديگر به شكار علاقه اي
نداشت و دور وبر پرنده ها نمي گشت، يك بار كه تصادفاً پيرزن غذاي ساده اي داشت ، فهميد كه اين گربه نون وپنير وانگور ميخورد . حسابي ناراحت شد ، باخود گفت كه شايد اين گربه اينطوريه،بهتر است يك گربه ديگربياورم.سال بعد يك گربه ديگر آورد تا شايد اون بتواند گنجشك را بخورد . سياهه برعكس آن يكي ، خيلي دور و بر پرنده ها ميگشت و مي خواست آنها را شكار كند . يكي از اون روزها گربه سياهه گنجشكي را روي درخت انجير ديد ، پريد تا گنجشك را بگيرد ، گنجشك فرار كرد امّا انجير نرسيده از اون درخت جدا شد و بر روي زمين افتاد.پيرزن خيلي ناراحت شد ، فكر كرد اگر انجير را به درخت بچسباند ، خواهد رسيد واو ميتواند آنرا بخورد. ولي اين كار پيرزن فايده اي نداشت ، چون انجير به مرور خشك شد وافتاد . پيرزن كه از دست گربه ها // خيلي عصباني
بود ، چوبش را برداشت و گربه هارا از خانه اش بيرون كرد . هنوز مدتي از اين اتفاق نگذشته بود كه پيرزن ازكار خود پشيمان شد و با خود گفت : چرا اين كار را كردم ؟تواين سياهه زمستون  كه اين بيچاره ها جايي ندارن كه
برن.كي به آ نها غذا ميده؟ پناه\n ميده؟ بودن حداقل همدم من بودن.درسته كه شيطوني ميكردن وهمه چيزرابه
هم ميريختن و ميشكستن ولي موقعي كه تنها بودم وبا خودم زمزمه ميكردم آنها هم در كنار من بودند و تنهايي خودمو با آ نها  قسمت ميكردم . آنروز هوا خيلي سرد بود واون دوتا گربه هم سردشان بود وهم گرسنه
بودند. سياهه رو به ملوس كرد وگفت : يه فكري دارم . بيا بريم خانه پيرزنه شايد مارو راه بده . ملوس گفت:
حرفش را نزن مگه نديدي چطوري مارو بيرون كرد . مثل\n اينكه خيلي دلت كتك مي خواد .
-اينقدر بدبين نباش .شايد پشيمان شده باشد ودلش برحم بيايد . ضرركه نداره . بالاخره ما نون ونمكش را خورديم . اون اين رفتاررو كرد ، ما كه نبايد تلافي كنيم .
-همه چيز پاي خودت .
   1   2   3   4
تاريخ ارسال :  چهارشنبه 16 اسفند 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385