قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

علي نعيمي ( جاويد) ستاره هاي شبهاي برفي اپيزود دوم (بي خوابي)
   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12   13   14   15

نه دیگر تنها نبود. تنها نبود چون یک عمر التماس چیزی را می کرد که سالهاست حق خود می داند. یک هفته است که دیگر همه چیز را تازه می بیند. تازه همچون پوست کبره بسته ای که روشور سادگی به لطافتش رسانده. او روحش تازه شده بود . یک هفته ای هست که از تنهایی وهم آلود و سکوت ملال آور اتاقهای چهار دیواری تیره و سیاهش رهایی پیدا کرده. و خوب می دانست که تنها همین هفت روز است که می تواند بماند. می تواند باشد چون با خودش حسرت روزهایی را بر شانه های خسته و رنجورش حمل می کرد که در پس وسوسه ای کیف آلود به نهایت تاریکی رسیده بود. تا پیش از این تنها مز مزه ی دهانش تک محور ارتباطی ای بود که می توانست نامه های وکیوم شده و عاشقانه ی خود را که فقط زحمت ارسالش را خود متحمل بود ؛ به اولین و آخرین مقصد خود ارسال کند. مقصدی که شاید یک اتفاق آن را به وجود آورده بود. او حال فرصت داشت که یک هفته زندگی کند. نمیدانست چرا اینطور فکر می کند اما هر بار که به چهره اش خیره می ماند می فهمید که این تازگی فقط یک هفته باقی خواهد ماند. دیگر چه کسی می توانست به او زور بگوید . که هر بار گشتاسب با نا امیدی به او می گفت : « بس کن هستی اندازه ی دهن تو نیست . دست از سرش بردار» و او رنجور از زخم زبانها با خود عهد می بست که : « کاری می کنم هستی تا آخر عمر با من باشد. » و حال نه تا آخر عمر که این اشتیاق در آغوش گرفتنش را می توانست برای هفت روز با خود داشته باشد.

« غزل واره های قلبت رختی از طلاست که هنگام تابش آفتاب تبلور اشکهای بی قراری ات آرامش را درونم زنده می کند. »

چه واژه ی آشنایی بود. آشنا همچون بوی اندام معشوقه ای که از ترس خیانت تنها خود را بر سینه ی گرم و پر از مهر دلداده اش می چسباند. نه . او این آشنایی را دوست نداشت. به یاد آورد که تنها انگار همین یک جمله بود که شوق را بر سر زبان هستی آورد. نمی داند چرا می گوید که او را همیشه می شناخته. مگر این دنیای مجازی که سراسر بازی با کلمات است می گذارد تا برای لحظه ای احساس کنی که حسی هم داری. یادش می آمد که می گفتند هنوز آنقدر علم پیشرفت نکرده تا از طریق اینترنت بفهمی عاشقی یا نه. اما او خیلی زود بر خیال خود دامن زده بود و راحت فهمیده بود که عاشق هستی شده. همین جملات بی ریا که شاید بعضی اوقات اشتباهات تایپی باعث می شد که جای نقطه های عشق در پس اضطراب انگشتان خالی بماند او را عاشق هستی کرد.

« وای .... شما چه عالی می نویسید.من هم همیشه دوست داشتم مثل شما باشم. اینقدر صریح از عشق حرف می زنید که من را هم ..... » و سه نقطه ای که ادامه ی حرفهای هستی را در دل می نشاند. و یا شاید عشق ، نقطه هایش در اضطراب انگشتان غیب شده بودند. اضطرابی که شاید یک شوق آنی خلقش می کرد و با پایان جملات این شوق هم فروکش می کرد.

نگاهش را به چهره ی بی فروغ هستی انداخت. « آری تو همان پیدای پنهانی که نبودت آرامش و بودنت تسکین روحی بی قرار است» و چقدر این جمله برایش آشنا بود. گویی حس می کرد همانند آخرین برگهای داستانش آنقدر تازگی دارد که می تواند دوباره بگوید پیدای پنهان . که وقتی هستی اول بار این واژه را خواند مشتاقانه دیدار پاتریس را طلب می کرد. اندامش سردتر شده. پاتریس از تک و تا افتاده بود. تعداد نفسهایش با هر دم و باز دم بیشتر می شد و تپش قلبش به او می فهماند که سرمای دستان هستی از بی تحرکی قلب او است. و شاید فکر می کرد این تعداد زیاد ضربان قلب برای این باشد که قلب هستی را هم او با خود حمل می کند و چون تعداد زیادتر شده آرامش هم کمتر.

   1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   11   12   13   14   15
تاريخ ارسال :  يكشنبه 20 اسفند 1385
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
چهارشنبه 5 ارديبهشت 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385