قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

حسام‌الدین مطهری تحقير شده
   1   2

مرد لحظه‌ای بر سکوت ایستاد، چشم‌ها را میان پس‌سر و پیش‌روی گرداند و خسته در سکوت به پیش رفت. از گذشته گریزان و در جست‌وجوی راه فراری از آینده. عدالتی بی‌مثال جاری بود.

آن‌جا نه میانه‌ی راه که نقطه‌ی بی‌مختصات سکوت و تیره‌گی بود. جایی که او چون اسیری، به چنگ اشباح غنوده در باتلاق، دست و پا می‌زد. به آرزوی راه گریزی در پیش روی. در انتظار تنها امید باقی‌مانده.

صدای پیرمردی در هیاهوی آدم‌ها می‌شکست و چیزی می‌خواند. و بعد سکوت بود تا آن‌که کسی به صدا آمد و آرام و لطیف گفت: «بله». مرد گوشه‌ای کز کرده بود و ریز ریز اشک می‌ریخت. در تاریکی و بی‌آن‌که کسی یا چیزی را خبر دهد. سر را روی ستونی از زانوها گذاشت. سری که نه دارویی تسکین‌ش می‌داد و نه وردی آرام‌ش می‌کرد. شهر را –انگاری- انبوهی از کلاغ‌های وحشی پی خرده شیشه‌ای با منقار زیر و رو کرده بودند. دیوارها، سقف‌ها و زمین پر بود از سوراخ. چند سوراخ ریز، پای گودالی بزرگ که دود غلیظی را به آسمان می‌فرستاد. بوی گوشت سرخ‌کرده همه جا را گرفته بود. شاید این نزدیکی‌ها کسی نذری می‌داد.

به خود گفت شاید بشود حالا، در این تیره‌گی، لحظه‌ای در سکوت نشست و آرام کلمات را از بَر خواند. پس رو به ماه، شروع به خواندن کرد: «ای ماه! از دست کلاغان بگریز که چون تو را بیابند، سینه‌ات چاک چاک است...»

و ماه بی‌حرکت ماند تا مرد بار دیگر بخواند: «بگریز...بگریز....»

●●●

مرد باز از حرکت ماند و به تردید، پیرامون سراسر تاریک خود را نگریست. آیا او بود که در سکوت به پیش می‌رفت یا در توهمی ناشی از حرکتِ سکوت و تیره‌گی، لرزه بر اندام‌ش افتاده بود؟ پس کلمه خواند: «ای آسمان! روشنی بگیر...»

و نوری ندید و ماه نتابید و آسمان به روشنی نگرایید. خسته و تنها –هرچند در بی‌خبری- بر سکوت به پیش راند. زمین زیر پای‌ش از درد زخم‌های گودال مانند، بر خود می‌لرزید و بوی عفونت را به هوا می‌فشاند. مرد بر تلّی از خاکِ نرم نشسته بود و آرام و بی‌صدا می‌گریست.

پیرمردی از آن نزدیکی می‌گذشت، غم مرد را دید. پس وِردی خواند و مُزدی خواست. مرد دست در جیب‌های خالی‌اش گرداند و ناامید به زمین چشم دوخت. پیرمرد وردی خواند و از آن‌جا دور شد. مرد برخاست و باز –بی‌خبر- بر سکوت به پیش راند. تن‌ش از ترس می‌لرزید و به امید چاره، کلمه خواند و باز بی‌فایده کلمه خواند تا آن‌که بی‌اعتماد به هرچه کلمه بود، شعری به یاد آورد. بلند بلند خواند: « دویدم و دویدم، سر کوهی رسیدم...» و خاموش شد. باقی شعر را از خاطر برده بود.

«لعنت به کلمات. به هرچه کلمه از ازل تا ابد. لعنت به پدران‌م که کلمه را به من آموختند. لعنت به من که کلمات را باور کردم... آه... این سکوتِ جنون‌آمیز، که چون کابوسی وهم‌ناک و پیوسته، بی‌آن‌که در آن نوری تابیدن گیرد، درون و بیرون من را در خود می‌فشرد؛ پس کی، و با چه، و به کدامین صدا می‌شکند؟ پس چه زمان خیل این اسیران ناامید و جذامیان لاعلاج به دیدن نوری از ماوراء شادمان می‌گردند؟ وای...وای... لعنت به هرچه کلمه است... و لعنت به پدران ما که کلمه را به ما آموختند و یادمان دادند تا سراسر عمرمان را در جذامی‌خانه‌ها سر کنیم. در سیاه‌چال‌هایی که نه از آغاز این‌چنین تاریک و نمور بوده‌اند، که به دست من و پدرانم زیر خروارها سنگ و خاک مدفون شده‌اند.

   1   2
تاريخ ارسال :  دوشنبه 6 فروردين 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
شنبه 2 تير 1397
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385