قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

مرسده ماني دوكبوتر
   1   2   3
يكي بود يكي نبود ، غيراز خدا هيچ كس نبود ، جنگل سرسبزي بود كه در آن تمام حيوانات با هم به خوبي وخوشي
زندگي ميكردند. در اين جنگل كبوتر سفيدي بر روي درختي لانه داشت . مدت زيادي بود كه در آن جنگل زندگي مي
كرد و دوستان زيادي داشت . يكي از اين روزها از زندگي كردن در آن جنگل قشنگ و زيبا خسته شد و به دوستان
خود گفت: من از زندگي در اينجا خسته شده ام وميخواهم به جاي ديگري بروم و زندگي جديدي را شروع كنم.يكي
از دوستانش كه شانه به سردانا نام داشت رو به او كرد و گفت : اي كبوتر زيبا چرا ميخواهي از پيش ما بروي تو
خوب ميداني كه اين جنگل زيبا محل زندگي ماست و ما نمي توانيم از اينجا دور شويم . تو در اينجا دوست زياد
داري و همه ترا دوست دارند و دلشان براي تو تنگ ميشود ، سعي كن پيش ما بماني و با ما زندگي كني،در اين
دنيا چيزهايي وجود دارد كه تواز آن بيخبري و ممكن است از آن ناراحت شوي . اما اين حرفها به گوش او فرو
نرفت و بالا خره يك روز با دوستانش خدا حافظي كرد و آن جنگل را ترك نمود.
او پس از گذشتن از كوهها ،دشتها، و دريا ها به باغ سر سبزي پا گذاشت وه كه چه باغ زيبايي ، هر جا مينگريست
پر از درخت، سبزه و ميوه بود ،جلب نظر ميكرد و مي درخشيد ، صداي گنجشكان باغ ، گوش او را نوازش ميدادو
چه چه بلبل وقناري اورا تا عرش مي رساند .آري ، او به جايي رسيده بود كه ميتوانست راحتتر زندگي كند ، وقتي
از روي درخت زير پايش را نگاه كرد ،نهر هاي جاري در باغ لطافت خاصي به باغ بخشيده بود و هوا را خنك ميساخت،
بعد از چند لحظه كه به اطرافش نگريست ، چند دانه ارزن در كنار درختي ديد و چون گرسنه بود پر كشيد و مشغول
خوردن شد، اما هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود كه احساس كرد ديگر نمي تواند از جايش تكان بخورد ، هرچه خود
را بيشتر حركت ميداد بند پا هايش محكم تر ميشد ، شروع به بال زدن كرد ولي فايده نداشت ( حالا او گرفتار دام
آدميان شده بود.) با نااميدي تمام نيرويش را جمع كرد و بال وپرش را تكان داد اما كسي به دادش نميرسيد،
بعد از چند لحظه صدايي شنيد ، اين صدا لحظه به لحظه نزديكتر ميشد تا اينكه به او رسيد ، بند از پايش گشود
واورا در دست خود گرفت و همراه خود برد.در راه احساس عجيبي به او دست داد( آن لحظه بود كه اسارت براي
او معني داشت ،) اما با خود فكر مي كرد كه شايد او انسان خوبي باشد ،از او نگهداري كند و جايي خوب به او
بدهد، درهمين فكر بود كه به قفس بزرگي كه در آن چند كبوتر سرو صدا ميكردند رسيد ،مرد نزديك قفس شدو
آنرا گشودو او را به داخل قفس گذاشت ، كبوتر ها با نگاهي غريبانه اورا مينگريستند و در همين حال دور او
جمع شدند ، كبوتري كه در آن ميان از همه بزرگتر بود جلو آمد و به او نگاهي كرد .
   1   2   3
تاريخ ارسال :  سه شنبه 7 فروردين 1386
                            

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
يكشنبه 1 بهمن 1396
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385