پایگاه گروهی همتبار

خوابگرد

سورئالیست(مجموعه مینیمال داستان و نقد)

گروه هنری سایه

جامعه کهنه

رهگذرنامه

آونگ خاطره‌های ما

خانه کتاب آشا
قصه فيلمنامه نمايشنامه داستان سردبير

نام : عرفان نام خانوادگی : يوسفي
نام پدر : سبلذسب تاریخ تولد : 01/01/1359
کشور : ايران شهر : رشت
تاریخ عضویت درسایت : 4 بهمن 1387
زندگینامه : ياهو درود متولد شمال در قيام خونين ۱۵ خرداد ! يک بيش فعال از نوع آرام !! شروع به نوشتن : ۶ سالگي. اولين موفقيت : ۱۰ سالگي - مقام اول استاني (داستان نويسي) گرايش شديد به سينما : ۱۲ سالگي (بازي در ۲ فيلم براي شيکه اول سيما) ... و آنگاه بود که محيط مرطوب اجتماع نمناکم ساخت کرد و دوري از سينما. گرايش به موسيقي و کاريکاتور : ۱۴ سالگي (نواختن پيانو) گرايش يه نوشتن رمان و تاتر : ۱۶ سالگي (اتوبوس تقدير) ولي به دلايل شخصي هرگز به چاپخانه نرسيد - شروع تاتر به طور نيمه حرفه اي. گرايش به... : ۱۸ ساگي (شعر - نواختن گيتار - کاريکاتور ) مهندسي عمران-عمران دانشگاه گيلان. همکاري با مجله دانشجويي بلم (مجله برتر دانشجويي کشور - شعر ) همکاري با مجله گيلانيان (دبير طنز) عضو اصلي کانون تاتر عضو کانون فيلم و عکس گرايش امروز : موسيقي سنتي - داستان کوتاه - طنز عرفان يوسفي ياحق
توضیحات : خدا " زندگي " نسيم خنکي از درز پنجره به نرمي وارد مي شود به سمت تختش مي رود و کف پاي عرق کرده اش را قلقلک مي دهد ، ميان انگشتانش وول مي خورد ، طاقت نمي آورد و پايش را زير پتو قايم مي کند ، هميشه خودش را قايم مي کند ، هميشه ، حتي وقتي که تنهاست . امروز روز ديگريست ، امروز اللهيار به ديدار يار خواهد رفت . طبق معمول چند ثانيه به سقف زل مي زند ، ترک سقف را دنبال مي کند تا گم مي شود ، هميشه گم مي شود ، هميشه ، حتي وقتي که همه چيز آشناست . کتابخانه ي روبروي تختش بر او درود صبحگاه مي فرستد ، اللهيار با تمام قدرت به سمتش تف مي کند ولي فاصله زياد است و توده ي بزاق فرود مي آيد و به فرش مي چسبد . بر خلاف هميشه امروز تختش را مرتب مي کند . دست هايش را زير آب پياله مي کند مانند زماني که زير مشت مادر بزرگ مي گرفت تا سهمش را از آجيل عيد بگيرد . آب را به صورتش مي کوبد چه حس دلچسبي ناگهان دلش تنگ مي شود به تنگي شکاف بين انگشتانش . اللهيار امروز يارش را خواهد ديد . دستش را با خمير ريش پر مي کند و به صورتش مي مالد حس مي کند که دارد يک جوجه تيغي پير را ماساژ مي دهد ، به آيينه نگاه مي اندازد ، ياد بابانوئل مي افتد و کريسمس و مسيح و ميخ هاي تيزي که کف دستانش را مي شکافت ، فکرش را مي دزدد تا جلوتر نرود ، يادش رفته که ديشب تيغ بخرد ، تيغ تيز ، مجبورست با تيغ کند يک ماه پيش ريشش را بزند ، بر خلاف هميشه با لطافت خاصي تيغ را بر صورتش مي کشاند . يک جفت چشم عسلي خوشگل به اللهيار خيره شده ، شايد فهميده که بايد صبحانه ي امروزش شود . عطر نيمرو مست کننده است مخصوصا که با کره ي حيواني سرخ شود. اللهيار فکر کرد که اين کره از شير کدام گاو پدر بزرگ است ، گاو سياه با شاخ هاي زرد يا آن گاو سفيد که پاي چپش مي لنگيد ، ترجيح مي داد که شير گاو سياه باشد چون شش ماه پيش گاو سفيد را وقتيکه داشت رفع حاجت مي کرد ديده بود . و به اين نتيجه رسيد که زندگي شهري چقدر حساسش کرده ! در سکوت و آرامش لذت خوردن را تجربه کرد هرچند که هرازگاهي ياد چشمان عسلي مريم مي افتاد. به خلسه ي سيري رسيد . يعقه ي کت و شلوار مشکيش را گرفت از کمد بيرون کشيد مثل وقتي که آن مرد عصباني او را از ماشين بيرون کشيده بود . چند ضربه به آن زد تا خاکش را بتکاند مثل آن مرد که او را زده بود. يک پيراهن سفيد که او را ياد کفن بچه اي مي انداخت . يک کراوات مشکي که هر چه تنگترش مي کرد به تمدن نزديکتر مي شد ! يک بار دوستش تو عروسي بهش گفته بود : " آخه اين همه رنگ ، چرا سياه ؟ کراوات سياه واسه عزاست نه عروسي. " ولي اللهيار به حرفش توجه نکرده بود هيچ وقت به حرف کسي توجه نمي کرد ، هيچ وقت ، حتي وقتي که مريم برايش لالايي مي خواند و به خواب مي رفت . در آينه موهايش را شانه مي زند ، تنها عکس دو نفري پدر و مادرش را ورنداز مي کند و سرکوفت پارسال عمه اش مثل پتک مغزش را مي کوبد ، که چرا روبان مشکي را از کنج عکس برداشته است. يک نگاه به کل خانه مي اندازد ، فقط يک دست مبل کرم رنگ است که توجهش را جلب مي کند آن هم به خاطر اينکه يکي از مبل ها برايش دست تکان مي دهد ، خيلي وقت است که دست تکان مي دهد ، از زماني که مريم جفت پا پريده بود رويش و او هم براي احترام فنرش را بيرون داده بود . ولي اين بار داشت با اللهيار باي باي مي کرد ! راه پله ي آشناي سنگي منتظر گام هايش بود ، مثل هميشه اللهيار به ياد شش سالگيش افتاد که همين پله هاي صبور و مهربان چگونه پاي چپش را شکسته بودند . وارد حياط مي شود ، نفس عميقي مي کشد و براي اولين بار احساس مي کند که داشتن يک خانه ي ويلايي در اين ديار خانه هاي نردباني چه قنيمتي است . صبح عجيبيست ، مانند صبحِ شب يلدا ، هيچ چيز بجز زندگي نمي بيند ، آرام به سمت زندگي مي رود انگار خورشيد فرش طلايي برايش پهن کرده است ، دستي به تنه ي زمختش مي کشد ، وقتي اللهيار بدنيا آمده بود ، پدرش اين درخت را کاشته بود به همين خاطر اسمش را زندگي گذاشته بود . حالا ديگر زمان موعود فرا رسيده است. نياز به انجام کاري نيست چون همه چيز آماده است، يک هفته است که اللهيار همه چيز را آماده کرده است. بالاي صندلي چوبي موريانه خورده مي رود و حلقي طنابي را که به قوي ترين شاخه ي زندگي بسته به گردنش مي اندازند و گره را سفت مي کند ، ياد گره ي کراوات مي افتد . سوزش چندش آوري دور گردنش احساس مي کند ، سردش شده ، چشمانش را مي بندد ولي نمي خواهد به هيچ چيز فکر کند. دست هايش را مشت مي کند و صندلي را ا ز زير پايش سر مي دهد ناگهان درد عجيبي احساس مي کند در يک لحضه انبوهي از افکار به ذهنش هجوم مي آورد و چشمانش سياهي مي رود. نسيمي صدايش مي کند ، اللهيار پلک هايش را با سنگيني باز مي کند و خورشيد از پشت شاخه ي شکسته ي زندگي همچنان مي درخشد . عرفان يوسفي – زمستان 86

ارتباط با نویسنده
آدرس پست الکترونیک شما :
موضوع :
مطلب :

نام کاربري
کلمه عبور
 بازیابی رمز عبور 
 ثبت نام نویسنده 
ثبت نام کارشناس
تبلیغات در سایت
درباره سایت
تماس با ما
خرید داستان
معرفی کتب و نشریات
معرفی نویسندگان
معرفی کارشناسان
پنجشنبه 18 شهريور 1389
شمارنده سايت
برای تبادل لینک یا لوگو با ما کد زیر را در قسمت مربوطه سایت خود قرار دهید.

هزار و یکشب




سردبیر فيلمنامه نمايشنامه داستان کوتاه قصه های مادر بزرگ تبليغات در سايت درباره سایت ارتباط با ما

كليه حقوق اين سايت متعلق به شركت الست هنر پويا ميباشد. © 1385